آخرین نظرات بارانی ها
ردپای مرد بارانی در اینترنت





Untitled Page



آمار چتر به دست ها
چتر به دست های آنلاین : 0 نفــر بازدیــد امــروز: 3 چـــتر بــه دســت کل بازدیدها : 2289 چــــتر بــه دســت

به رسم محبت…!

پسرک نگران به نظر می رسید.برای بار دوم ، نگران به ساعتش نگاه کرد… هنوز ده دقیقه مونده بود . ولی احساس اضطراب داشت ! نمیدونست چرا فقط ، نگران بود…

هوا سوز خاصی داشت . گونه های پسرک از شدت سرما مثل لبو قرمز شده بودن . نگاهی به آسمون کرد …ابری بود … انگار یه بغضی داشت ، هم پسرک … هم آسمون … چند بار دور خودش چرخید …انگار کسی جز خودش اونجا نبود ! بلند ترین صدایی که می اومد صدای  شاخ و برگهای خشکی بود که باد اونا رو به رقص وادار کرده بود… چه هارمونی زیبایی داشتن ، حرکتشون مثل موج می موند… سرش رو برگردوند…. دوباره به ساعتش نگاه کرد…باید دیگه می رسید…! ساعت دقیقا وقت قرارو نشون می داد ولی… هنوز نه ! نگاهشو به دورترین قسمت جاده دوخت . هیچ چیز نبود… یک سکوت غیر عادی لعنتی… پس کی این سکوت میشکست ؟!

دلش دوباره به شور افتاد … دستش رو برد زیر پالتوش ، چند بار به جیبش دست زد تا مطمئن بشه هنوز سر جاشه ! گل سوسن …! آخه اون خیلی این گل رو دوست داشت… قرار بود هر وقت همدیگه رو میبینن ، هر وقت به هم می رسن …اولین کارشون نشون دادن این گل باشه … به رسم محبت … به رسم دوستی  ، به رسم… عشق!

همه چیز سر جاش بود الا یه چیز… خودش ! پاهاش سست شده بودن ، سرما بدجور بهش فشار می آورد…سرش گیج می رفت … به ساعتش نگاه کرد … نه ! دوباره گوشی رو برداشت … شماره گرفت … بیب…بیب…بیب… چرا بر نمیداره !؟

حالش خوب نبود… دوباره گرفت … بیب…بیب…بیب… برنداشت…
دلش گرفت…! دیگه حتی از صدای شاخ و برگ هم خبری نبود… خیلی بهش اطمینان داشت اما…نکنه یه وقت ؟!!! … نه ! اونکه از این اخلاقا نداشت…خوب می شناختش… همیشه به عهد وفادار بود ، همیشه …     نه !   هفته ی پیش!   هفته ی پیش به جای گل سوسن ، براش گل رز خریده بود…! گفت گلفروشی تموم کرده بود و ناچار شده بوده… باورش کرد… اصلا چه ربطی می تونه داشته باشه … اون فقط یکم دیر کرده بود ! اینکه دلیل نمیشه…!

سکوت ، مثل یک همزن برقی همه ی افکارش رو دور مغزش می چرخوند …سوز شدیدی گرفت و پسرک از سرما دوباره به خودش اومد…دوباره ساعت ….نه ! این امکان نداره … نیم ساعت ؟!!! اون هیچ وقت دیر نمی رسید…!  فقط…   فقط یکبار دیر رسید ، که اون هم گفته بود کلاس داشته و استاد مجبورشون کرده سر کلاس بمونن…همین !  خیلی دیر کرده بود…

گوشی رو از جیب راست پالتوش بیرون آورد و شماره گرفت…کاش برداره !

بیب…بیب…بیب… الو

گفت الو !!! ولی…ولی خودش نبود…غریبه ! یه غریبه …

صدای یه مرد بود…! یعنی چی ؟!! من به گوشی اون زنگ زدم… مرد ؟! دوباره صدا شنید : الو …

چشمای پسرک تار شد…

نه…نه…ممکن نیست…تحمل شنیدن صدای اونو نداشت… سرش گیج رفت … گوشی از دستش افتاد…

صدای شاخ و برگ درختا که لحظاتی بود با حرکت باد همراه شده بودن مثل صدای یه تریلی آزارش می داد… پاهاش توان ایستادن نداشتن…کنار جاده نشست…شوکه شوده بود ، چشماشو بست… همه چی مثل یه سریال از جلوی چشماش عبور می کرد…این …این یعنی چی ؟!!!… من به اون وفادار بودم…یعنی چیکار کردم که اون با من اینکارو کرد ؟!… من…من…دوستش داشتم !  ولی اون…بغض امونشو برید…گلوشو گرفته بود…گوشه ی چشمش خیس شد…تحمل خیانت رو نداشت…عاقبت این همه دوست داشتن …خیانت…؟ نه ! به یاد همه ی  خاطرات گذشته اشک ریخت…به یاد قرارهای یواشکی…به یاد خنده های از ته دل…گریه های تنهایی… به یاد…! چشماشو باز کرد… این فقط چشمای پسرک نبود که خیس بود… زمین هم خیس شده بود… داشت بارون می بارید…دستشو برد توی جیب پالتوش… گل رو بیرون آورد…زیر لب با صدای بلند زمزمه کرد : به رسم محبت … به رسم دوستی  ، به رسم… عشق! و این دستهای پسرک بود که همه ی خاطرات گذشته رو با دستاش ، ثانیه به ثانیه  و لحظه به لحظه…پرپر کرد…تحمل خیلنت رو نداشت…پیش خودش گفت انگار هیچ وقت منو نمیخواست…اینا همش ، بهانه بود ! اون هیچوقت منو نشناخت…من ولی…خوب شناختمش…

پسرک بلند شد…به آسمون نگاه کرد… غروب شده بود و هنوز…نم نم می بارید…هنوز همه جا خلوت بود ، هنوز باد می وزید و هنوز… صدای شاخ و برگها شنیده می شد… دکمه های پالتوش رو بست… دستش رو داخل جیبش کرد… نگاهی به گلبرگ های گل انداخت…پاشنه ی پوتینش رو روی اونها فشار داد و به سمت انتهای جاده رفت… رفت و رفت … به سمت سرنوشتی که خودش انتخاب کرد…

سمت دیگر جاده ، در مسیری مخالف… جمعیتی جمع شده بودند…مشخص نیود موضوع چیه اما…انگار کسی روی زمین افتاده بود…چیز زیادی دیده نمی شد…سر و  صدا به گوش می رسید… تصادف ! دخترکی روی زمین افتاده بود…کیفش چند متر اونطرف تر ، روی زمین افتاده بود… زیپش رو باز کردن… داخلش یک گل سوسن بود… یک کارت روش چسبونده بود…روش نوشته بود :

… به رسم محبت …

به رسم دوستی  ،

به رسم…

عشق!

پایان

پ.ن : کاش به هم بیشتر اعتماد داشته باشیم… کاش قدر بودن با هم رو بیشتر بدونیم… کاش لذت ببریم…از همه چیز ! از سکوت…از باد…از صدای شاخ و برگها…و از …بارون !

بارانی باشید…

۳ Responses to “به رسم محبت…!”

  • سلام

    مرسی از حضورتون

    داستان خوبی بود

    در ضمن قالب جدیدتون هم چیز جالبی شده.

    ” از انسانها غمی به دل نگیر
    زیرا خود نیز غمگینند! با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند!
    زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند. ”

    * دکتر شریعتی *

    موفق و پایدار باشید.

    ______________________________
    پاسخ :

    سلام
    ممنون از نظر
    و ممنون از این جمله ی بسیار زیباتون ، چون دقیقا حرف دل من تو این متن همین بود…!

    بارانی باشید

  • :( (…DeLaM GeReFTe…AMa…iN Che ARaMeShiye Ke NeMiZaRe ye DeLe SiR GeRye KoNaM?:(
    ASeMooNe iNja Ke…NeMiBaRe!MeSLe MaN MoNTaZeRe ye ETeFaGhe…ye HaRF Ke yaDeSh BiyaRe ZeNDaST!…Ke yaDeSh BiyaRe ASheGhe…ASheGhe ZaMiNeSh…!…ZaMiN TeShNaST…AMa HaRFi NeMiZaNe!…SoKooT KaRDe!MoNTaZeRe BaRooNe…VaLy…!(iN HaRFa MaLe DiShaB BooD…SoB Ke BiDaR ShoDaM…DaShT BaRooN MiyOoMaD!)…EMRooZaM NeVeShTaM AMa…Up NaKaRDaM.NeMiDooNaM CheRa.NeMiDooNaM CheMe.

    __________________________
    پاسخ:
    یهو یاد اون کامنت های قدیمیت افتادم…
    یادش بخیر واقعا ! زمان خیلی نامرده… اون موقعها که نباید زود بگذره می گذره….
    مرسی که نظر دادی ولی یه پیشنهاد…
    اگه دستت به قلم میره ، همون موقع سریع تایپش کن و بذار تو وبلاگت !
    اینجوری وبلاگت میشه دفتر خاطراتت ، که وقتی بهش نگاه می کنی لحظه لحظه ی گذشته به یادت میاد…!
    آپ کن منتظرم…!

  • Ok HaLa BaDaN!FeLaN BaZ OFTaDaM Be KhaRiD KaRDaN!:P…MiKhaM BeRaM BiROoN!:DRaSTiiiii…Vayyy!Che Ba NaMK ShoDe!…HoMe SiTeTo MiGaM!ye Da`RGa~he!KheiLy FeKRe KhooBiye!Va jaDiD!MaN TahaLa iNMoDeLiSho NaDiDe BooDaM!KhooB AsT!MiPaSaNDiMMMMMMM!:P:D
    __________________________
    پاسخ :
    دیگه دیگه….
    به هر حال ماهری گفتن ! :D

Leave a Reply