Archive for دسامبر, 2009
گــــذر عمــــر
طی شد این عمر تو دانی به چه سان / پوچ و بس تند چنان باد دمان / همه تقصیر من است این که خود می دانم / که نکردم فکری / که تعمق ننمودم روزی / ساعتی یا آنی / که چه سان می گذرد عمر گران
کودکی رفت به بازی به فراغت به نشاط / فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات / همه گفتند کنون تا بچه است / بگذارید تا بخندد شادان / که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست / بایدش نالیدن / من نپرسیدم هیچ / که پس از این ز چه رو نتوان خندیدن! / نتوان فارغ و آسوده ز غم ، همه شادی دیدن /همچو مرغی آزاد هر زمان بال گشودن! / سر هر بام که شد خوابیدن!/ من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو بایدم نالیدن؟
هیچ کس نیز نگفت زندگی چیست؟ / چرا می آییم؟ / بعد از این چند صباح به کجا باید رفت ؟ / به چه سان باید رفت ؟ / با کدامین توشه به سفر باید رفت ؟ / من نپرسیدم هیچ / هیچ کسی نیز نگفت
نوجوانی سپری گشت به بازی به فراغت به نشاط ، فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات / بعد از این باز نفهمیدم هیچ / که چه سان دی بگذشت / لیک گفتند / که جوان هست هنوز / بگذارید جوانی بکند / بهره از عمر برد کامروایی بکند / بگذارید که خوش باشد و مست / بعد از این باز او را عمری هست
یک نفر بانگ برآورد که او / از هم اکنون باید فکر فردا بکند / دیگری آوا داد / که چو فردا بشود فکر فردا بکند / دیگری گفت / همانطور که رفت دیروزش / بگذرد امروزش /بگذرد فردایش
با همه این احوال / من نپرسیدم هیچ که چه سان دی بگذشت ؟ / آن همه قدرت و نیروی عظیم / به چه ره مصرف گشت / نه تفکر، نه تعمق و نه اندیشه دمی / عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی / چه دانی که ز کف دادم مفت / من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت / قدرت عهد شباب / می توانست مرا تا به خدا پیش برد / لیک بیهوده تلف گشت جوانی
هیهات!
آن کسانی که نمی دانستند / زندگی یعنی چه ،راهنمایم بودند / عمرشان طی می گشت بی خود و بیهوده / و مرا می گفتند که چو آنان باشم / که چو آنان دائم / فکر خوردن باشم فکر گشتن / فکر تامین معاش / فکر ثروت باشم / فکر همسر باشم
کس مرا هیچ نگفت / زندگی خوردن نیست / زندگی ثروت نیست / زندگی داشتن همسر نیست / زندگانی کردن / فکر خود بودن و غافل از جهان بودن نیست
ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنیش فهمیدم !
حال من می فهمم هدف از زیستن این است رفیق / من شدم خلق که با عزمی جزم پای از بند هوا ها گسلم پای در راه حقایق بنهم / با دلی آسوده / فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل / مملو از عشق و جوانمردی و زهد / در ره کشف حقایق کوشم / شربت جرات و امید و شهامت نوشم / زره جنگ برای بد و ناحق پوشم / ره حق پویم و حق جویم و پس حق گویم / آنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم / شمع راه دگران گردم و با شعله ی خویش / ره نمایم به همه ، گر چه سراپا سوزم / من شدم خلق که مثمر باشم / نه چنین زائد و بی جوش و خروش / عمر بر باد و به حسرت خاموش
ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنی اش فهمیدم / حال می پندارم کین دو سه روز از عمرم به چه ترتیب گذشت / کودکی بی حاصل / نوجوانی باطل / وقت پیری غافل/ به زبانی دیگر/ کودکی در غفلت / در جوانی شهوت / در کهولت حسرت .
پ.ن: این شعر جالب رو چند ماه پیش در وبلاگی پیدا کردم . خوشم آمد ! از اینکه سراینده ش کیه متاسفانه اطلاعی ندارم…
سلام جناب دانشجو !
به دانشگاهمان چون مور رفتیم
گهی خود جوش و گه با زور رفتیم
ولی باید بگویم از ته دل:
غلط کردیم پیام نور رفتیم !
.
- فرازی از دیوان اشعار مرد بارانی
.
پ.ن ۱ : متنفرم از این مسیج های آماده که تو مناسبت های مختلف مردم به هم پرتاب می کنند …
خواستم به رفقا روز دانــشجو رو تبریک بگم ، اما نه اونقد خشک و خالی ! نتیجش همینی شد که دیدین
دیگه شرمندم !!!
پ.ن ۲ : یک تصویر ، بدون شرح ! لطفا ایــنــجا کلیلک کنید …!
پ.ن ۳ : روز دانـــــشجو مبارک (!!!)
یادگاری های تو…
و تو ،
چه آسان
برگهای خشک دلم را لگد مال کردی و رفتی …
بی آنکه بدانی ،
این برگها
یادگاری خودت بودند از لحظه ی اظطراب دلنوازیمان!
قرچ قرچ هر کدامشان
پر از صدای عاطفه است …
پر از حس بودن ،
برگیست از دفتر خاطرات خیسمان…
گلبرگیست از شمعدانی کنار حوض ،
ماهی قرمز !
خشکیده ، چه زیبا اما ،
بارانی ترین های وجودم را زمزمه می کند…!
و تو ،
چه آسان…
برگهای خشک دلم را لگد مال کردی و رفتی …
.
(برگی از خط خطی های مرد بارانی )
.
پ.ن ۱: این چند خط رو یک نیمه شب و با یک حس خاصی برای خودم نوشتم اما ، امروز بهانه ای شده که اینجا بنویسمش ، برای یک دوست عزیز…
یکی که از هم دوریم اما هر لحظه به یاد همیم ! یک دوست خوب ، رفیق تنهایی ها…
این چند خط ، شاید همدردی ای باشه با حال کنونیش … ایشالا که مشکلش حل می شه …
پ.ن ۲: فقط اومدم که بگم هنوز زندم، نفس می کشم ! و ممنون همه ی اونایی هستم که هر از چندگاهی اینورا یه سرکی می کشن !
.
مرد بارانی
.
عجب می چسبد!
به به !
ژامبون تنوری با سس فلفل عجب می چسبد !
مقادیری سیب زمینی سرخ کرده نیز کنارش !
زیتون را بیانداز بالا …
سالاد هم که نباشید گویی چیزی کم است…!
ترشی !
حالا نوشابه ای به بدن بزن که صفایی دارد !
سیر شدی؟! خوشمزه بود ؟
خوب
نوش جان!
فقط…
یادت نرود این جمله ، که می گوید :
الهی شکر…!






