آخرین نظرات بارانی ها
ردپای مرد بارانی در اینترنت





Untitled Page



آمار چتر به دست ها
چتر به دست های آنلاین : 0 نفــر بازدیــد امــروز: 3 چـــتر بــه دســت کل بازدیدها : 2289 چــــتر بــه دســت

Archive for دسامبر, 2009

گــــذر عمــــر

طی شد این عمر تو دانی به چه سان / پوچ و بس تند چنان باد دمان / همه تقصیر من است این که خود می دانم / که نکردم فکری / که تعمق ننمودم روزی / ساعتی یا آنی / که چه سان می گذرد عمر گران

کودکی رفت به بازی به فراغت به نشاط / فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات / همه گفتند کنون تا بچه است / بگذارید تا بخندد شادان / که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست / بایدش نالیدن / من نپرسیدم هیچ / که پس از این ز چه رو نتوان خندیدن! / نتوان فارغ و آسوده ز غم ، همه شادی دیدن /همچو مرغی آزاد هر زمان بال گشودن! /  سر هر بام که شد خوابیدن!/ من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو بایدم نالیدن؟

هیچ کس نیز نگفت زندگی چیست؟ / چرا می آییم؟ / بعد از این چند صباح به کجا باید رفت ؟ / به چه سان باید رفت ؟ / با کدامین توشه به سفر باید رفت ؟ / من نپرسیدم هیچ / هیچ کسی نیز نگفت

نوجوانی سپری گشت به بازی به فراغت به نشاط ، فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات / بعد از این باز نفهمیدم هیچ / که چه سان دی بگذشت / لیک گفتند / که جوان هست هنوز / بگذارید جوانی بکند / بهره از عمر برد کامروایی بکند / بگذارید که خوش باشد و مست / بعد از این باز او را عمری هست

یک نفر بانگ برآورد که او /  از هم اکنون باید فکر فردا بکند / دیگری آوا داد / که چو فردا بشود فکر فردا بکند / دیگری گفت / همانطور که رفت دیروزش / بگذرد امروزش  /بگذرد فردایش

با همه این احوال / من نپرسیدم هیچ که چه سان دی بگذشت ؟ / آن همه قدرت و نیروی عظیم /  به چه ره مصرف گشت /  نه تفکر، نه تعمق و نه اندیشه دمی / عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی / چه دانی که ز کف دادم مفت / من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت  / قدرت عهد شباب /  می توانست مرا تا به خدا پیش برد / لیک بیهوده تلف گشت جوانی

هیهات!

آن کسانی که نمی دانستند / زندگی یعنی چه ،راهنمایم بودند / عمرشان طی می گشت بی خود و بیهوده / و مرا می گفتند که چو آنان باشم / که چو آنان دائم / فکر خوردن باشم  فکر گشتن / فکر تامین معاش / فکر ثروت باشم / فکر همسر باشم

کس مرا هیچ نگفت / زندگی خوردن نیست / زندگی ثروت نیست / زندگی داشتن همسر نیست / زندگانی کردن / فکر خود بودن و غافل از جهان بودن نیست

ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنیش فهمیدم !

حال من می فهمم هدف از زیستن این است رفیق / من شدم خلق که با عزمی جزم پای از بند هوا ها گسلم  پای در راه حقایق بنهم / با دلی آسوده / فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل / مملو از عشق و جوانمردی و زهد / در ره کشف حقایق کوشم / شربت جرات و امید و شهامت نوشم / زره جنگ برای بد و ناحق پوشم / ره حق پویم و حق جویم و پس حق گویم / آنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم / شمع راه دگران گردم و با شعله ی خویش / ره نمایم به همه ، گر چه سراپا سوزم / من شدم خلق که مثمر باشم / نه چنین زائد و بی جوش و خروش / عمر بر باد و به حسرت خاموش

ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنی اش فهمیدم / حال می پندارم کین دو سه روز از عمرم به چه ترتیب گذشت / کودکی بی حاصل / نوجوانی باطل / وقت پیری غافل/ به زبانی دیگر/ کودکی در غفلت / در جوانی شهوت / در کهولت حسرت .

پ.ن: این شعر جالب رو چند ماه پیش در وبلاگی پیدا کردم . خوشم آمد ! از اینکه سراینده ش کیه متاسفانه اطلاعی ندارم…

سلام جناب دانشجو !

به دانشگاهمان چون مور رفتیم

گهی خود جوش و گه با زور رفتیم

ولی باید بگویم از ته دل:

غلط کردیم پیام نور رفتیم !

.

-  فرازی از دیوان اشعار مرد بارانی

.

پ.ن ۱ : متنفرم از این مسیج های آماده که تو مناسبت های مختلف مردم به هم پرتاب می کنند …
خواستم به رفقا روز دانــشجو رو تبریک بگم ، اما نه اونقد خشک و خالی ! نتیجش همینی شد که دیدین :D دیگه شرمندم !!!

پ.ن ۲ : یک تصویر ، بدون شرح ! لطفا ایــنــجا کلیلک کنید …!

ما + پیام نور = ؟!

ما + پیام نور = ؟!

پ.ن ۳ : روز دانـــــشجو مبارک (!!!)

یادگاری های تو…

و تو ،
چه آسان

برگهای خشک دلم را لگد مال کردی و رفتی …

بی آنکه بدانی ،

این برگها

یادگاری خودت بودند از لحظه ی اظطراب دلنوازیمان!

قرچ قرچ هر کدامشان

پر از صدای عاطفه است …

پر از حس بودن ،

برگیست از دفتر خاطرات خیسمان…

گلبرگیست از شمعدانی کنار حوض ،

ماهی قرمز !

خشکیده ، چه زیبا اما ،

بارانی ترین های وجودم را زمزمه می کند…!

و تو ،

چه آسان…

برگهای خشک دلم را لگد مال کردی و رفتی …

.

(برگی از خط خطی های مرد بارانی )

.

پ.ن ۱: این چند خط رو یک نیمه شب و با یک حس خاصی برای خودم نوشتم اما ، امروز بهانه ای شده که اینجا بنویسمش ، برای یک دوست عزیز…

یکی که از هم دوریم اما هر لحظه به یاد همیم ! یک دوست خوب ، رفیق تنهایی ها…

این چند خط ، شاید همدردی ای  باشه با حال کنونیش … ایشالا که مشکلش حل می شه …

پ.ن ۲: فقط اومدم که بگم هنوز زندم،  نفس می کشم ! و ممنون همه ی اونایی هستم که هر از چندگاهی اینورا یه سرکی می کشن !

.

مرد بارانی

.

عجب می چسبد!

به به !

ژامبون تنوری با سس فلفل عجب می چسبد !

مقادیری سیب زمینی سرخ کرده نیز کنارش !

زیتون را بیانداز بالا …

سالاد هم که نباشید گویی چیزی کم است…!

ترشی !

حالا نوشابه ای به بدن بزن که صفایی دارد !

سیر شدی؟! خوشمزه بود ؟

خوب

نوش جان!

فقط…

یادت نرود این جمله ، که می گوید :

الهی شکر…!