آخرین نظرات بارانی ها
ردپای مرد بارانی در اینترنت





Untitled Page



آمار چتر به دست ها
چتر به دست های آنلاین : 0 نفــر بازدیــد امــروز: 2 چـــتر بــه دســت کل بازدیدها : 2288 چــــتر بــه دســت

Archive for سپتامبر, 2009

نردبام نوآوری !

“نردبام آسمان” به کارگردانی محمد حسین لطیفی ، عنوان مجموعه ای بود که در ایام ماه رمضان بصورت هر شب پخش شد.
متاسفانه یکی از اشکالات این سریال زمان پخش نا مناسبش بود. و البته فکر می کنم پخش هرشببی مجموعه های تاریخی زیاد به مذاق بیننده ها خوش نمیاد. حداقل پخش یک روز درمیان (که اخیرا شبکه ها یاد گرفتن!) میتونست به دیده شدن بیشتر سریال کمک کنه . البته اشکال بعدیش این بود که کار توی ماه رمضان پخش شد و پخش یک کار تاریخی با پیش زمینه ی مردم در مورد سریال های ماه رمضانی در تضاده… به هر حال این نردبام آسمان اونطور که باید دیده نشد. من هم به همین دلایلی که عرض کردم تعداد کمی از قسمتهاش رو موفق نشدم ببینم . به همین خاطر درمورد جزئیات فیلم نظری ندارم ! تنها چیزهایی که میخوام ازشون صحبت کنم فیلمنامه ی خاص این فیلم بود که واقعیتش اینه که از مدتها پیش منتظر یه همچین فیلمنامه ای با این سبک دیالوگ نویسی بودم . از وقتی یوسف پیامبر پخش می شد شدیدا با این مسئله مخالف بودم که دیالوگ بازیگرها اینقدر کتابی و شسته رفته باشه و به هر کسی هم که میگفتم حرف تو گوششون فرو نمی رفت که نمی رفت !!! اما با کمال تعجب و البته خوشحالی دیدم نردبام آسمان با بقیه سریال های تاریخی ما از این نظر بسی متفاوت عمل کرده. اگه دقت کرده باشید متوجه سبک خاص بیان بازیگر ها شدین. به نوعی میشه این نوع گویش رو ، عامیانه ای دونست که مردم در اون زمان با هم صحبت می کردند و میشه گفت شکل واقعی گفتگو هم همینطور بوده . نه شکل کتابی و شسته رفته که گاها دیده میشد کاراکترهای کم سواد جامعه هم در سریال های گذشته هم به شکل کتابی صحبت می کردند! این موضوع به نوعی راه جدیدی در ساخت کارهای تاریخی باز کرده که امیدوارم دنبال بشه !
استفاده از بازیگرانی که اونها رو کمتر در نقشهای تاریخی دیده بودیم هم از نکات جالب بود ! برزو ارجمند، داریوش کاردان و مجید یاسر رو به ندرت در کارهای تاریخی دیده بودیم که در نوع خودش جالب توجه بود.
در مجموع به نظرم این مجموعه کاری قابل توجه و قابل تامل از آب دراومد . درمورد کاراکتر جمشید کاشانی با بازی وحید جلیلوند باید بگم که بیشتر بر صدای خاص جلیلوند تکیه شده بود تا بازیش و به نظر من خوب هم جواب داد . صدایی که ازش در برنامه های رادیویی شاهد بودیم رو اینجا هم به زیبایی به نمایش گذاشت . در مورد بازیش هم به مرور به پختگی رسید و البته در بعضی بخشهای فیلم هم کم تجربگیش آشکار می شد!

کاش روز به روز پیشرفت کنیم ! هم ما هم محمد حسین لطیفی…!!!

همین !

Read the rest of this entry »

علی ، شیر خدا…!

بعضی از دوستان گفتن چرا کار گرافیکی نمیذاری و از اینجور حرفا !!! منم تصمیم گرفتم یکی از آخرین کارام رو بذارم…
البته اینو بگم که اصولا بنده خودمو طراح گرافیک نمیدونم و هر کاری کردم تا حالا بر اساس علاقه و  کسب تجربه بوده…انگ طراح گرافیک به من نزنید ، بزنید،  می زنمتون !!!

خوب ، این کاریست که خودم خیلی دوستش دارم. نصفه شب شروع کردم به ساختش و صبح تموم شد … حدودا یه پنج ، شش ساعتی وقتم رو گرفت و بیشتر کارم روی اون لخته های خون بود که می خواستم چیز خوبی از آب در بیاد و الان خدا رو شکر تقریبا راضیم.این کار اختصاص به شهادت حضرت علی نداره ، بیشتر خواستم یه نمای کلی از خود حضرت علی و سر انجام زندگیش نشون بدم.
بهتره این هم بگم که این طرح بیشتر جهت نمایش در  سایت های خارجی طراحی شده ، جهت ترویج اسلامیت و تغییر باورهای مردم
با ادیان مختلف و توجه بیشترشون  به اسلام  …
منتظر نظراتتون هستم . ممنون

برای مشاهده در سایز بزرگ تر روی تصویر کلیک کنید

Read the rest of this entry »

این روزهای من

راستش این چند وقته حوصله ی هیچ کاری ندارم.
دلم خیلی گرفته …از زندگی ، از آدماش ، از تکراری بودن روزاش … از تظاهر مردمش … حالا منشاء اصلی این دل گرفتگی از چی بوده و هست بماند …!
اما چند روز پیش یه اتفاقی برای من افتاد که یه ذره درصد غمگینیتم رو افزون تر کرد .
۱  شهریور همیشه روز خوبی برام بوده ، روزی که متولد شدم ، روزی که هر سال فقط تو همون روز بزرگ شدن رو حس می کردم . ۱ شهریور ، روز تولدم…!

همه چیز عادی بود ، زندگی در جریان بود تا اینکه اول شهریور از راه رسید… تولد در رمضان حس خوبی بهم دست داد که تا حالا تجربه نکرده بودمش ، قابل توصیف نبود اما حس خوبی بود… عادت همیشگی این چند ساله ی من  این بود که روز تولدم ، خودم زود تر از بقیه به خودم تبریک می گفتم ! گوشی رو بر میداشتم و یکی یکی به دوستام پیامک می زدم و با این متن غافل گیرشون میکردم ! : ” تولدم مبارک ! “.  امسال اما به رسم گذشته عمل نکردم . یعنی داستان دیگه ای فکرم رو مشغول کرده بود. قصه ی گذشت لحظه ها ، گذشت فرصت ها … قصه ی گذشت عمر…! آره ، برای اولین بار در عمرم احساس پوچی کردم. بیش از دو دهه از زندگی من گذشته بود و من … با خودم گفتم تو این همه سال من چی شدم ؟! چیکار کردم ؟! با خودم گفتم اصلا به چه دردی خوردم ؟! تونستم آدم به درد بخوری باشم ؟!!! اصلا چی شد که من جرئت کردم بیست سال زندگی کنم و توش فقط به فکر خودم باشم ،  و جرئت کردم کلی از وقتم رو تلف کنم؟ مگه اصلا عمر دست منه ؟ نمیخوام شعار بدم اما اگه همین فردا خدا دلش خواست من دیگه تو این دنیا نباشم ، من باید چه غلطی کنم ؟! نمی دونم…از اینجور حرفا دیگه ، خلاصه خیلی جو گیر شده بودم…راستش حوصله ی پست جدید تو وبلاگ رو نداشتم ، اما خواستم بگم هر چیزی که از مخیلاتم میگذره رو … به هر حال اینجا وبلاگ خود خودمه دیگه !!!

چند روز پیش به یه بهانه ای کشوی یک کمد قدیمی رو زیر و رو می کردم . توش به چیزای جالب و خاطره انگیزی برخوردم که دلتنگی و بغض ، منو بسی متاثر کرد ! دلتنگ خاطره های گذشتم شدم ، دلتنگ آدمای گذشته که الان دیگه کنارم نیستن. جالب دیدم یکی از اون چیزایی که پیدا کردمو به شما هم نشون بدم :

این تصاویری که می بینید پشت و روی یک کارت پستاله که پدربزرگ مرحومم وقتی فقط دو سالم بود و زمانیکه  دور از ما زندگی می کرد برای من فرستاده بود. پدربزرگم شاید مهمترین کسی باشه که من همیشه از نبودنش کنارم حسرت میخورم. این روزا بیشتر از هر وقتی بهش احتیاج دارم…الان هشت سالی میشه که در بین ما نیست . اما خاطره هاش و آثارش همیشه زندست … بگذریم … در مورد این کارت تبریک میخوام بگم و متنی که با خط خود پدربزرگم نوشته شده . این است متنی که نوشته :

حضور محترم جلالتمآب حاج محمد آقای ماهر سَلَمهُ الله تعالی
بدینوسیله ضمن آنکه دست کوچولوی مبارکتان را از این راه دور میبوسم سلامت و شیطنت هرچه بیشترتان را از خداوند متعال مسئلت نموده ، مرگ بر آمریکایتان رامی ستائیم و یادآور میشوم در زندگی هیچ وقت از خوردن “آخ پوق” و خواندن آقا دزده سلام غفلت نفرمائید.

با خوندن همین چند خط رفتم به زمان گذشته و همه ی خاطرات و اخلاق و رفتار و عادت هام جلوی چشمم اومد. بابابزرگ توی این چند خط با زبان طنز خودش چیزای جالبی نوشت که بعد این همه سال واسم خیلی جذابیت داشت و حس نوستالژی عجیبی با دیدنش بهم دست داد !
شاید بعضی قسمت های این متنو متوجه نشید !  بهتره یه توضیح بدم : اون موقع ها که یکی دو سالم بود و تازه شروع به یاد گرفتن زبان شیرین مادری کرده بودم مثل همه ی بچه های دیگه از محیط اطرافم تاثیر می گرفتم. یه بار واسه تظاهرات روز قدس بوده فکر کنم که با بابام رفته بودم بیرون ، اونجا از “مرگ بر امریکا”ی مردم تاثیر گرفتم !!! و تا مدت ها به عنوان خود شیرینی های کودکی شعار مرگ بر امریکا سر میدادم !!!!
حالا “آخ پوق” قضیه ش چیه ؟!! اگه گفتید !!!اون موقع من به تخم مرغ می گفتم “آخ پوق” (!!!!) به همین سادگی و به همین خوشمزگی …!

“آقا دزده سلام” از ترانه های قدیمی یکی از فیلمهای زمان پیش از انقلاب بوده که فکر می کنم استاد ایرج خونده بودش ، اونو پدربزرگم یه بار بیشتر واسم نخوند که منم یاد گرفتم و در بخش دیگری از خود شیرین های کودکی به معرض اجرا میذاشتم ! :

” آقا دزده سلام ، حالت چطوره ؟ سلام ! اگه هفتیر بکشی منو بکُشی حبس میشی ، حبس میشی ، حبس میشی …”  هی…یادش بخیر…

به وقتش از پدربزرگم بیشتر میگم . کسی که به بودنش در زندگیم افتخار می کنم ! درسته نیست ولی همیشه آثارش یادشو زنده نگه میداره … پدربزرگم ” مرتضی ناطقیان “، از اولین طنز پزداز های کشور در زمان شاه بود که با اسامی مستعار در خیلی از نشریه های اون زمان اشعار طنز انتقادی می نوشت و یه پای ثابت نشریه های توفیق و چلنگر و … بود. بعد از انقلاب هم از بدو تاسیس گل آقا عضو هیئت تحریریه ش بود و برای گل آقا و خورجین و روزهای زندگی و … سالها شعر طنز گفت … من هیچ وقت دلم نمیخواد  . نخواسته از خودم تعریف کنم چون واقعا چیزی واسه تعریف ندارم!  اما از پدربزرگم دلم میخواد همه جا تعریف کنم ، اصلا دلم میخواد داد بزنم و بلند بلند ازش تعریف کنم تا همه بشنون…!

یادت بخیر ! یادت بخیر ! یادت بخیر !

Read the rest of this entry »

WATER


Let’s not muddy the brook

Perhaps a pigeon is drinking water at a distance

Or perhaps in a farther thicket a goldfinch is washing her feathers

Or a pitcher is being filled in a village

Let’s not muddy the brook

Perhaps this brook runs to a poplar’s foot

To wash away the grief of a lonely heart

A dervish may be dipping dry bread in the brook

A beautiful lady walked to the brink of the brook

Let’s not muddy the brook

The lovely face has been doubled

What refreshing water!

What a spring river!

How friendly seem the folk at the upper village!

May their cows always render milk! , May their springs always gush

I have not seen their village

Surely God’s footprints lie at the foot of their huts there moonlight enlightens the expanse of words surely in the upper village hedges are low

There the folk know what sort of flower is anemone

Surely there the blue is blue

A bud is blossoming, the village inhabitants know O what a fine village it must be!

May its orchard-lanes be full of music!

The folk upstream understand the water

They did not muddy the brook We also

Must not muddy the brook

Sohrab Sepehry


Read the rest of this entry »

تضاد فرهنگی یا چگونه همرنگ جماعت شویم – بخش پایانی

tazad-farhangi2

بخش اول مطلب مربوط به این موضوع رو قبلا در این لینک خدمت بارانی های عزیز عرض کرده بودم. حالا بخش پایانی این بحث رو بخونید که انشاالله شرِش از سر هممون کنده بشه …!!!

تضاد فرهنگی یا چگونه همرنگ جماعت شویم - بخش پایانی

اکثرا بخاطر شرایط کاری ای که دارم و هم بخاطر روحیات شخصیم بیشتر وقتها توی خونه هستم و به کارام می رسم. این بار هم مثل دفعات گذشته مشغول رتق و فتق امورات بودم و سخت سرگرم…

که ناگهان تلفن عزیز سر و صدا کردن. جواب دادم … پشت خط کسی نبود جز جناب پسر عمه ی گرام ! هر زمان صدای پسرعمه جان گرام رو از پشت سیم مسی می شنیدم بطور قطع به یقین مطمئن می شدم که در زمینه ی رایانه و متعلقات مربوط به اون مشکلی پیدا کرده و ازم میخواد که راهنماییش کنم. چون به غیر از این در هیچ شرایطی با بنده تماس نمی گرفت که نمی گرفت ! این بار هم بر حسب اتفاق هدسم درست بود و آقای گرام از بنده تقاضای کمک داشتن. چون این قضیه برام عادی بود قبول کردم و شاد و سرخوش بسوی منزل آقای گرام حرکت کردم (آقای گرام از این پس اسم مستعار پسرعمه ی بنده می باشد !!!) . لازم به ذکر هست که آقای گرام دوم دبیرستان تحصیل می کنند.

Read the rest of this entry »

نان ماشینی

آسمان تعطیل است

بادها بیکارند

ابرها خشک و خسیس
هق هق گریه ی خود را خوردند
من دلم می خواهد

دستمالی خیس

روی پیشانی تب دار بیابان بکشم

دستمالم را اما افسوس

نان ماشینی

در تصرف دارد

……

……

آبروی ده ما را بردند!

گتوند-تابستان۵۷
قیصر امین پور


Read the rest of this entry »