Archive for آگوست, 2009
سیروس ، این موجود دوست داشتنی !
یادداشتی بر مجموعه رستگاران
مجموعه رستگاران هم با همه ی خوبی ها و کم و کاستی هاش سرانجام پس از پنجاه قسمت تمام شد تا دل خیلی ها مثل من براش تنگ بشه و تا مدتها جای خالیش رو ساعت ۱۱ شب توی خونشون حس کنن !
بله ! رستگاران به نوعی سومین مجموعه هرشبی با رویکرد اجتماعی بعد از “نرگس” و “ترانه ی مادری” بود که الحق والانصاف استقبال خوبی هم ازش در بین مردم شد . حتی شنیده ها حاکیست با مجموعه “جومونگ” رقابت بسیار شدید و تنگاتنگی داشته ، به گونه ای که گاهی این بر آن پیروز می گشت و گاه آن بر این !!!
تضاد فرهنگی یا چگونه همرنگ جماعت شویم ! – بخش اول
با مشکلاتی که وبلاگم در چند روز اخیر داشت دلم نمیخواست پست جدیدی بذارم تا مشکلات کاملا حل بشه . اما موضوعی از دیرباز ذهن منو مشغول کرده بود و گفتم چند خطی اینجا بنویسم تا شاید یذره دلم آروم بگیره !
تو این آشفته بازار فرهنگی که الان تو جامعه مون داریم اصولا مشخص نیست کی به کیه و مردم ما دارن به کدام سو حرکت می کنن !
تضاد فرهنگی یا چگونه همرنگ جماعت شویم ! بخش اول

داشتم از دانشگاه بر می گشتم . هوا بس نا جوانمردانه گرم بود و قطرات عرق وجودم رو فرا گرفته بود !
همیشه وقتی به میدون شهر میرسیدم ، یکی از تفریحاتم نگاه کردن به دکه روزنامه فروشی ای بود که که تازه روزنامه هاش به قول معروف آپدیت شده بودند. اگه کسی کاری به کارم نداشت ساعت ها به عناوین روزنامه ها و مجله ها نگاه می کردم تا شاید مقاله یا خبری توش پیدا کنم و منو مجاب کنه که بخرمش …بعضی وقت ها هم چشم فروشنده رو دور می دیدم و مجله ها رو یکی یکی بر میداشتم و می خوندمشون و البته یه چشمی فروشنده رو هم دید می زدم تا منو نبینه ! بعدش از بین اونا یکی دو تا مجله یا روزنامه گیر میاوردمو می خریدمش و با شوق و ذوق میذاشتم تو کیفم !
مشکلات حل میشود
عرض شود که…سلام !
گویا مشکلاتی تو قسمت نظرات هست که با Internet Explorer نمیشه نظر داد…
از اونجایی که من برنامه نویسی نمیدانم ! باید بگردم ببینم مشکل از کجاست !
به هر حال شرمنده بارانی های عزیز ، چتر من سوراخه فعلا ! ، یه سقفی پیدا کنید زیرش وایسید تا من درستش کنم…
بزودی باز می گردیم…
مرد بارانی
مرد بارانی وارد می شود
به نام او
عرض شود که …سلام !
اینجا قراره وبلاگ شخصی یه نفر باشه به اسم مرد بارانی … یعنی اینجوری صداش می کنن !
البته راستشو بخواین اینجوری صداش نمی کننا ! یجور دیگه صداش می کنن !!! اما اون دوست داره از این به بعد اینجوری صداش کنن… مرد بارانی !
از بحث اینجوری و اونجوری که بگذریم باید بگم مرد بارانی دلش نمیخواست که وبلاگ بزنه اما بعد بروزش نکنه واسه همین تو راه اندازی همین وبلاگ فکستنی هم شک داشت . ولی خوب اراده قوی کرد و دوستان دلگرمی بهش دادن و هلش دادن تو بارون که آقا باید همینجا زیر بارون بشینی و یادداشتهاتو بنویسی . واقعیت امر اینه که جناب مرد بارانی هم همونجا پشیمون شد از وبلاگ زدن و به غلط کردن افتاد و از زیر بارون پاشد بره پی زندگیش که یهو چشمتون روز بد نبینه یه چیزی مثل چی (!) خورد تو سرش ! یه چیزی بود… نقهمید چی بود ، راستش چشاش تار میدید ! تو همون گیجی و در حالی که گنجشک ها روی سر کچلش آواز سر داده بودن متوجه شد که بله ! ایشون چتر بودن ! از اونجایی که مرد بارانی ما راهی جز موندن زیر باران نداشت ، چترشو باز کرد و پشت به دوربین ایستاد و به فکر عمیقی فرو رفت … نه … البته این آخرشو تحریف کردم ! به هیچ فکر عمیقی فرو نرفت و به دو دلیل هم پشت به دوربین وایساد . اول اینکه چتر فرود اومده بود تو سرش که منجر به متورم گشتن نواحی ای از سرش شده بود میخواست دیده نشه ! و دومین دلیل هم …بخاطر کچل بودنش بود که …باز میخواست دیده نشه … و اینگونه شد که دوربین از پس کله ی ایشون عکس گرفت و شد عکس وبلاگش که بالای صقحه می بینید !
خوب… واسه دفعه ی اول زیاد حرف زدم ! انشاالله سعی می کنم بلاگ سریع بروز بشه …
فعلا تا بعد…
مرد بارانی





