Archive for the ‘چرت و پرت’ Category
و او هم …

و او هم رفت …
رفت تا قدر نرفتگان را بدانیم
رفت تا …
قدر قطره اشکی که سرازیر می شود ،
قدر بغضی که شکسته می شود…
قدر نگاهی که ماتم زده می شود را بدانیم.
که مقدس است شبنمی که تر می کند گونه را
که صادق ترین است ،
که می شود در پس آن ،
هزاران خاطره دید
رفت که قدر باقی را بدانیم ،
قدر خودمان را …
خداحافظ!
پ.ن : وقتی بلاهای آسمانی پشت سر هم نازل می شوند … با شکایت هم کاری بر نمی آید ! باید تنها شکر کرد …
شکر !
پ.ن: گاهی همه چیز آنطور که فکر می کنی پیش نمی رود ! چقدر جالب است گردن درد … وفتی دوباره بر می گردد !!!
پ.ن : اصل مهم : حتی تصور اینکه زندگی شیرین باشد هم خیلی خنده دار است …پس بهتر است به تلخی زندگی بخندی !
پ.ن : من می خواهم کنار بگذارم ، خودم را ، کارم را ، علاقه ام را … دیگر خسته شدم …
همین…!
…
به شـب می سـپارم تو را …
شاید مـــاه نصیبت شود
ببخــش!
در خلوت من که
سهمی از سـتاره ها هم نبردی …
.
.
.
مرد بارانی
هک ، Frespiration ، و دیگر هیچ
سلام .
اینجا وبلاگ مرد بارانیست …
اینجانب ، محمد ماهر ، مدتی غیبت داشتم . نه فقط از وبلاگم ، بلکه از دنیا ! در این بین نمیدونم چطور و چرا فرد یا عده ای سایت و وبلاگ بنده رو به طرز ناجوری مورد لطف و عنایت خودشون قرار دادن . اگه وبلاگم اونقد بازدید داشته باشه که شما حداقل هفته ای یک بار بهش سر بزنید ، حتما با مشکل ورود به سایت مواجه شدین . با پیگیری هایی که انجام دادم متوجه شدم سایت شخصی بنده و وبلاگم مورد هجوم هکر یا هکرهایی قرار گرفته !!! تا جایی که به عمر و عقل بنده قد میده ، تا پیش از این معمولا سایت کاردرست ها و آدم حسابی های جهان همیشه مورد توجه بوده و همه واسه هک و نفوذ به اطلاعاتش با هم کشتی می گیرن اونم از نوع کجش ، نه سایت بنده ی حقیر کچل خرفتی مثل من !!! ( عمق تواضع و نجابت منو اینجا احساس کنید
) که سالی به دوازده ماه چهارتا دونه بازدید بیشترنداره ، اونم معلوم نیست که شاید بازدیدای خودم باشه که هی میام سر می زنم اینجا
والا !!!
خلاصه هر چی که بود گذشته ظاهرا ! و البته باید یه تشکری هم بکنم از شرکتی که خدمات این سایتو می گیرم ، چون تشخیص اونها باعث کنترل و “زنده موندن” سایت شد.
به هر حال … بگذریم
وبسایت www.frespiration.com یه وبسایت خارجکیه که در حوزه ی تخصصی گرافیک فعالیت می کنه . این سایت ماهانه یک شماره مجله اینترنتی منتشر می کنه که به طور تخصصی به بررسی یک مبحث در هنر گرافیک می پردازه . در آخرین شماره ی این مجله شاخه ای از گرافیک با عنوان “ست اداری” مورد بررسی قرار گرفته . با ده هنرمند که در این زمینه فعالیت هایی داشتند گفتگوهایی شده و بخشی از آثارشون رو به نمایش گذاشته. “وا مصیــبتـا !!!” که در بین این ده نفر اسم شخصی به نام محمد ماهر به چشم می خوره !!! ( به خدا من بی تقصیرم !!!) . و البته در این بین آثار یک ایرانی ( و البته گیلانی ) دیگری به چشم میخوره که یکی از دوستان خیلی خیلی خیلی خوب من و از طراحانی هست که من به شخصه خیلی قبولش دارم و تو یه مجله جاش نمیشه واقعا ! و البته منو اون هم تو یه مجله جامون نمیشه … کار این استاد کجا کار من کجا …!
حالا به هر حال ! اگه خواستید این نشریه رو دانلود کنید می تونید اینجا کلیک کنید .البته از اونجایی که شما هم مث من از اینترنت نفتی استفاده می کنید ، شاید حال نداشته باشید ۳۰ مگابایت دانلود کنید . بخشی که مربوط منه رو با حجم کم میتونید از این پایین ببینید:
- روی جلد
- گفتگوی کوتاه
- نمونه اثر
- نمونه اثر
- نمونه اثر
پ.ن : دم امتحاناس اینروزا ، شلوغه سرم … بر خواهم گشت !
بارانی باشید
لعنت بر دهانی که بی موقع باز …
جوونی کردم !
امروز به یکی از نزدیکترین هام حرفی زدم که کاملا ناشی از عدم مزه مزه کردن عبارات ، عدم تسلط بر اعصاب ، عدم درک طرف مقابل و به اصطلاح ناشی از جوونی کردن شدید بنده بود !
دقیقا پس از اینکه اون جمله ی کذایی از دهن من خارج شد ( که کاش نمیشد !!!) از حرفم پشیمون شدم و دقیقا با توجه به همون قضیه ی جوونی کردن ، قیافه ی حق به جانب گرفتم و انگار نه انگار که طرف مقابلم چیزی جز کمک کردن به من در نظرش نبوده …
همین اتفاق کوچک کافی بود تا امروز و حتی شاید چند روز آینده ی من در حالت دپرسینگ سپری بشه . و من ، به جای اینکه برم و از طرف عذرخواهی کنم ، با اینکه می دونم از حرفم ناراحت شده ، اومدم اینجا و دارم برای شما اعتراف می کنم …! البته این اعتراف برای خودمه ، برای اینکه اینجا ثبتش کنم و همیشه یادم باشه که قبل از زدن هر حرفی عواقبش رو بسنجم .
خدایا منو ببخش خواهشن ! البته میدونم اونقد مسائل بزرگتر واسه بخشیدن از طرف تو دارم که این توش به حساب نمیاد ! نمیدونم هر جور راحتی ، میتونی به ترتیب و بر اساس میزان “افتضاحیت” کارام ، بخشش رو لحاظ بفرمایی. اگه بتونی لطف کنی و هر کدومو که بخشیدی یک اطلاع هم بدی که دیگه خیلی ممنون میشم که از عذاب وجدان مربوط به اون اشتباه هم خلاصم کنی. ببخشید دخالت کردماااا ، صرفا خواستم پیشنهادی داده باشم …!!! هر طور خودت راحتی …
۱۳۸۹
دوستان عزیز ،
سال ۱۳۸۹ انشاالله اونقدر ویژگی های مثبت داشته باشه که به عنوان بهترین سال تو زندگیتون ، مثل یه ستاره ی درخشان تو آسمونتون و مثل یه فانوس روشن ، راهنمای راهتون بشه …
برای همه ی مردم مخصوصا اونهایی که الان دارن منو میخونن آرزوی سلامتی ، صداقت ، عدالت و اتحاد دارم. و شاید بهترین آرزوی ممکن اینه که بگم ، امیدوارم سال جدید ، بارانی ترین سال زندگیمون باشه … پر از لطافت ، پر از پاکی ، پر از … احساسات رمانتیک !!!
دوست هم باشیم ….
بنده همینجا به عنوان عضو کوچکی از انجمن بارانی ها ، به طرز بسیار شدیدی عید نوروز رو از ته ته ته قلبم بهتون شادباش می گم …
حالگیری خداوند!

می دونم از آخرین پستم توی بلاگ خیلی می گذره! گاهی وقتا آدم اونقد درگیر کار می شه که فکرش از خیلی چیزها دور میشه. وقت و کار و مدیریت بین این دواز مهمترین مسائل زندگی هستن که متاسفانه من خیلی وقتا توی کنترلشون کم میارم. البته همونطور که می دونید هر شغلی تو یه محدوده ی زمانی خاص از سال رونق بیشتری داره و زمانی هم ممکنه به قول معروف کــساد باشه و کار ما هم از این قضیه دور نیست. البته این در اصل باید مایه ی خوشحالی من باشه ولی واقعا باید بگم متاسفانه! چون به شدت زیر بار این همه درگیری و زحمت دیگه دارم کم میارم. و دارم به شدت واسه عید روزشماری می کنم! مثل یه زندونی که روی دیوار زندون با قاشق روزها رو یکی یکی خط می زنه تا زودتر وقت آزادیش برسه و از بند خلاص بشه…! اما…همیشه روزشماری کردن باعث میشه که روزهای باقی مونده خیلی دیر بگذره و این یعنی به نوعی ضد حال!
صبح جمعه بود که من برای یه قرار کاری از خواب بیدار شدم و چون این قراره خیلی خیلی کاری بود ، لباس خوشگلامو پوشیدمو از خونه زدم بیرون. به محل قرار رسیدم ، با طرف صحبت کردم . قرارمون تموم شد و وقتی سرخوش (!) مشغول برگشتن به منزل بودم ، بین راه ، کنار خیابون یه پسر بچه ، از اینایی که قرآن های جیبی میفروشن ، دیدم. اعتنایی نکردم و مثل همیشه داشتم از کنارش می گذشتم که یهو اومد طرفم و گفت عمو قرآن نمی خری ؟!
گفتم نه ! گفت عمو ، توروخدا یه قرآن بخر! گفتم نه عزیزم ، نمیخوام !
همینجور پا به پای من میومد و اینا رو می گفت . وقتی فهمید من قرآن بخر نیستم ، گفت : پس عمو توروخدا یه عیدی بهم بده . به قیافش نگاه کردم . دلم براش سوخت . چرا یه پسر بچه با این سن و سال و اینه قیافه ی معصوم ، اینجوری….
دستمو کردم تو جیبم که یه چیزی بهش بدم . اما دستم توی هر جیبی می رفت خالی بر می گشت!من لباس تازه هامو پوشیده بودم و …یه قرون پولم نداشتم. و پسر بیچاره که فکر می کرد الان چیزی بهش می رسه ، هی به دست من نگاه می کرد که در حال گردش بود و از همه ی جیب ها خالی بیرون میومد…! اونجا دلم واقعا سوخت… بهش گفتم ندارم! گفت : عمو ، توروخدا ! یه عیدی بده ! عمو من محصلم.. من اما هیچی نداشتم! یاد اونایی افتادم که به این بچه ها به دروغ می گن که ندارم ! این “ندارم” گفتن ، اینبار گفتنش واسه من از گفتن هر حرف دیگه ای سخت تر بود. اون بچه هم از بس منتظر موند و ازم چیزی ندید رفت . توی راه یاد پارسال افتادم…وقتی توی وبلاگم نوشتم کاش این آخر سالی دست کوچترها رو بگیریم … دست اونایی رو که وقتی داریم از کنارشون رد می شیم به دستامون نگاه می کنن!
اما اینبار ، این من بودم که تو یک سال ، واقعا تغییر رو تو خودم حس می کردم. این من نبودم! این من نیستم !
دیوز صبح ، وقتی داشتم میرفتم سر کار و ، دیرم هم شده بود . با سرعت از خیابون رد می شدم …روبروی من توی پیاده رو ، یه پیرمرد مسن دوتا نایلون خرید کرده بود تو هر دستش یه نایلون داشت . براش سنگین بود …نایلون ها رو ول نکرد ولی…یهو پاش خم شد…خودشو کنترل کرد ولی ، در ادامه ی راهش بغض رو تو چشاش می دیدم…
کاش یکی بود ، دستش رو می گرفت …
کاش من میبودم…
خلاصه اینکه خداوند بزرگ این آخر سالی یحتمل دلش خواست مقادیری حال ما رو بگیره و یه چیزایی رو بهم گوشزد کنه. اما کاش این چیزا هیچ وقت یادم نره …!
پ.ن : جان هر کسی دوست دارین ، تو رو خدااا ! منو ببخشید ، اگه به وبلاگتون سر نمی زنم . میام جبران می کنم . به خدا این روزا سرم شلوغه . البته از نظر کاری سرم شلوغه وگرنه …. می دونید که من کچــلم !!!
بــارانــی باشـید
lam midahim! up mikonim!
inja chaloos ast.man ba mobile blogo daram berooz mikonam!
hava barooni ast.agar az hale ma beporsid bayad begooiam khoob hastim!
faghat.time khaabam kami taghir karde va majbooram sobh ha kami zoodtar az ghabl bidar sham,albate kami ke che arz konam,kheily…!
shole zard pokhtim,jaie shoma khali,nazr kardim,ham zadim,jaie shoma khali!
alan ham dar halate deraz kesh daram up mikonam! pishrafte elm ast digar!esteghbal mikonim!!!
bekhatere finglish type kardan ham sorry! rooie mobilam fonte farsi nanood.
barani bashid…!
p.n: cm bezarid,mikhoonam! vali ba mob nemitoonam javab bedam.
چالوسی می شویم !
جهت یک سفر کاملا تفریحی و با هدف خوشگذرانی و به قولی “عشق و حال ” عازم چالوس هستم. به امید اینکه همه ی درگیری های فکری و ذهنی و روحی و جسمی و … مدتی از من دور باشد. و خلاصه حالی به هولی…!!!
تقدیراگر بچه ی خوبی باشد به هردویمان خوش می گذرد…چون اصولا این تقدیر در نوع خودش موجود عجیبیست ! همیشه در اوج سرخوشی به بنده ضد حالی می زند بس غیر قابل جبران…!
خلاصه اینکه سوغاتی چیزی خواستید تعارف نفرمایید حتما برایم پیغام بگذارید . البته لازم به ذکر است که یحتمل بنده پس از بازگشت غرور آمیز از مسافرت نظرات را بررسی می کنم ! اما به هر حال تعارف است دیگر ، حتی اگر از نوع “رشتی” اش هم باشد باید به جا آوردش !
پس یادتان نرود ، تا بر می گردم … بارانی باشید !
پ.ن : اینها رو نوشتم که بعدها واسم خاطره بمونه ! همین …
صدام نمیاد؟!
دلم برای لهجت تنگ شده،
دلم برای نگاه پر از حیا و شرمت تنگ شده !
دلم برای شیطونیات ،
دلم برای لبخندت تنگ شده …
نمی دونم صدامو میشنوی یا نه ،
ولی…
اگه میشنوی تورو خدا بهم بگو تو هم دلت واسه من ،
واسه لهجم تنگ شده ؟
صدامو میشنوی؟!
الو…
الو…
اینجا آنتن نمی ده…
الو…
پ.ن : چرا اینروزا دل هیچکس در دسترس نیست ؟!
یا اگر هم باشه سر بزنگاه آنتن نمیده …
پس چیکار می کنن اینهمه اپراتورهای همراه اول و دوم و سوم…
به خدا خیلی تماس گرفتم ! ولی دل هیچکس در دسترس نبود…می گی نه ؟ خودت امتحان کن…










