آخرین نظرات بارانی ها
ردپای مرد بارانی در اینترنت





Untitled Page



آمار چتر به دست ها
چتر به دست های آنلاین : 0 نفــر بازدیــد امــروز: 2 چـــتر بــه دســت کل بازدیدها : 2288 چــــتر بــه دســت

Archive for the ‘داستانک’ Category

به رسم محبت…!

پسرک نگران به نظر می رسید.برای بار دوم ، نگران به ساعتش نگاه کرد… هنوز ده دقیقه مونده بود . ولی احساس اضطراب داشت ! نمیدونست چرا فقط ، نگران بود…

هوا سوز خاصی داشت . گونه های پسرک از شدت سرما مثل لبو قرمز شده بودن . نگاهی به آسمون کرد …ابری بود … انگار یه بغضی داشت ، هم پسرک … هم آسمون … چند بار دور خودش چرخید …انگار کسی جز خودش اونجا نبود ! بلند ترین صدایی که می اومد صدای  شاخ و برگهای خشکی بود که باد اونا رو به رقص وادار کرده بود… چه هارمونی زیبایی داشتن ، حرکتشون مثل موج می موند… سرش رو برگردوند…. دوباره به ساعتش نگاه کرد…باید دیگه می رسید…! ساعت دقیقا وقت قرارو نشون می داد ولی… هنوز نه ! نگاهشو به دورترین قسمت جاده دوخت . هیچ چیز نبود… یک سکوت غیر عادی لعنتی… پس کی این سکوت میشکست ؟!

دلش دوباره به شور افتاد … دستش رو برد زیر پالتوش ، چند بار به جیبش دست زد تا مطمئن بشه هنوز سر جاشه ! گل سوسن …! آخه اون خیلی این گل رو دوست داشت… قرار بود هر وقت همدیگه رو میبینن ، هر وقت به هم می رسن …اولین کارشون نشون دادن این گل باشه … به رسم محبت … به رسم دوستی  ، به رسم… عشق!

همه چیز سر جاش بود الا یه چیز… خودش ! پاهاش سست شده بودن ، سرما بدجور بهش فشار می آورد…سرش گیج می رفت … به ساعتش نگاه کرد … نه ! دوباره گوشی رو برداشت … شماره گرفت … بیب…بیب…بیب… چرا بر نمیداره !؟

حالش خوب نبود… دوباره گرفت … بیب…بیب…بیب… برنداشت…
دلش گرفت…! دیگه حتی از صدای شاخ و برگ هم خبری نبود… خیلی بهش اطمینان داشت اما…نکنه یه وقت ؟!!! … نه ! اونکه از این اخلاقا نداشت…خوب می شناختش… همیشه به عهد وفادار بود ، همیشه …     نه !   هفته ی پیش!   هفته ی پیش به جای گل سوسن ، براش گل رز خریده بود…! گفت گلفروشی تموم کرده بود و ناچار شده بوده… باورش کرد… اصلا چه ربطی می تونه داشته باشه … اون فقط یکم دیر کرده بود ! اینکه دلیل نمیشه…!

سکوت ، مثل یک همزن برقی همه ی افکارش رو دور مغزش می چرخوند …سوز شدیدی گرفت و پسرک از سرما دوباره به خودش اومد…دوباره ساعت ….نه ! این امکان نداره … نیم ساعت ؟!!! اون هیچ وقت دیر نمی رسید…!  فقط…   فقط یکبار دیر رسید ، که اون هم گفته بود کلاس داشته و استاد مجبورشون کرده سر کلاس بمونن…همین !  خیلی دیر کرده بود…

گوشی رو از جیب راست پالتوش بیرون آورد و شماره گرفت…کاش برداره !

بیب…بیب…بیب… الو

گفت الو !!! ولی…ولی خودش نبود…غریبه ! یه غریبه …

صدای یه مرد بود…! یعنی چی ؟!! من به گوشی اون زنگ زدم… مرد ؟! دوباره صدا شنید : الو …

چشمای پسرک تار شد…

نه…نه…ممکن نیست…تحمل شنیدن صدای اونو نداشت… سرش گیج رفت … گوشی از دستش افتاد…

صدای شاخ و برگ درختا که لحظاتی بود با حرکت باد همراه شده بودن مثل صدای یه تریلی آزارش می داد… پاهاش توان ایستادن نداشتن…کنار جاده نشست…شوکه شوده بود ، چشماشو بست… همه چی مثل یه سریال از جلوی چشماش عبور می کرد…این …این یعنی چی ؟!!!… من به اون وفادار بودم…یعنی چیکار کردم که اون با من اینکارو کرد ؟!… من…من…دوستش داشتم !  ولی اون…بغض امونشو برید…گلوشو گرفته بود…گوشه ی چشمش خیس شد…تحمل خیانت رو نداشت…عاقبت این همه دوست داشتن …خیانت…؟ نه ! به یاد همه ی  خاطرات گذشته اشک ریخت…به یاد قرارهای یواشکی…به یاد خنده های از ته دل…گریه های تنهایی… به یاد…! چشماشو باز کرد… این فقط چشمای پسرک نبود که خیس بود… زمین هم خیس شده بود… داشت بارون می بارید…دستشو برد توی جیب پالتوش… گل رو بیرون آورد…زیر لب با صدای بلند زمزمه کرد : به رسم محبت … به رسم دوستی  ، به رسم… عشق! و این دستهای پسرک بود که همه ی خاطرات گذشته رو با دستاش ، ثانیه به ثانیه  و لحظه به لحظه…پرپر کرد…تحمل خیلنت رو نداشت…پیش خودش گفت انگار هیچ وقت منو نمیخواست…اینا همش ، بهانه بود ! اون هیچوقت منو نشناخت…من ولی…خوب شناختمش…

پسرک بلند شد…به آسمون نگاه کرد… غروب شده بود و هنوز…نم نم می بارید…هنوز همه جا خلوت بود ، هنوز باد می وزید و هنوز… صدای شاخ و برگها شنیده می شد… دکمه های پالتوش رو بست… دستش رو داخل جیبش کرد… نگاهی به گلبرگ های گل انداخت…پاشنه ی پوتینش رو روی اونها فشار داد و به سمت انتهای جاده رفت… رفت و رفت … به سمت سرنوشتی که خودش انتخاب کرد…

سمت دیگر جاده ، در مسیری مخالف… جمعیتی جمع شده بودند…مشخص نیود موضوع چیه اما…انگار کسی روی زمین افتاده بود…چیز زیادی دیده نمی شد…سر و  صدا به گوش می رسید… تصادف ! دخترکی روی زمین افتاده بود…کیفش چند متر اونطرف تر ، روی زمین افتاده بود… زیپش رو باز کردن… داخلش یک گل سوسن بود… یک کارت روش چسبونده بود…روش نوشته بود :

… به رسم محبت …

به رسم دوستی  ،

به رسم…

عشق!

پایان

پ.ن : کاش به هم بیشتر اعتماد داشته باشیم… کاش قدر بودن با هم رو بیشتر بدونیم… کاش لذت ببریم…از همه چیز ! از سکوت…از باد…از صدای شاخ و برگها…و از …بارون !

بارانی باشید…

داستان من و آقای سیب زمینی !

در پی مشکلاتی که این روزها باهاش سر و کله می زنم کمتر احساس نوشتن پیدا می کنم . و یه جورایی خجالت می کشم از همه بر و بچه های وبلاگ نویس که با این بروز نکردن ، شخصیت اونا رو هم بسی زیر سوال بردم…!
عرضم به حضور شما  تقریبا یک سال پیش بود ، یه روزی که بسی سرخوش تشریف داشتم واسه تفریح شروع کردم به کشیدن یه کاراکتر… فکر خاصی واسش نداشتم ، جز اینکه میخواستم یه کاراکتر رو در زمان گذشته تصویر کنم ! تقریبا چیزی در حدود ۵۰ سال گذشته…
شروع کردم به کشیدن و وقتی کار تموم شد دیدم چقد دوسش دارم ! دیدم چقد فکر های خودم رو تو قیافش می بینم ! چقد فضای کارش رو دوست دارم… با اینکه ابتدایی کار شده بود ولی خیلی بهش علاقه پیدا کردم و در طی یک دوره بررسی و تحقیقات طبقه بندی شده ، نام این کاراکتر رو “سیب زمینی” گذاشتم ! سیب زمینی شد رفیق تنهاییام ! رفیق شب بیداری هام…! بعدش دیدم انگار بقیه هم بدشون نمیاد از این آقای سیب زمینی … تصمیم گرفتم یکم این کاراکتر رو گسترش بدم و بهش دیتیل اضافه کنم .حالا کم کم این سیب زمینی ها دارن یه سریال دنباله دار میشن…
احتمالا حالا دوس دارین بدونید این سیب زمینی ها چه شکلین !؟ چشمتون رو به جمال آقای سیب زمینی و خونوادش روشن می کنم . خواهش می کنم :

Read the rest of this entry »

این روزهای من

راستش این چند وقته حوصله ی هیچ کاری ندارم.
دلم خیلی گرفته …از زندگی ، از آدماش ، از تکراری بودن روزاش … از تظاهر مردمش … حالا منشاء اصلی این دل گرفتگی از چی بوده و هست بماند …!
اما چند روز پیش یه اتفاقی برای من افتاد که یه ذره درصد غمگینیتم رو افزون تر کرد .
۱  شهریور همیشه روز خوبی برام بوده ، روزی که متولد شدم ، روزی که هر سال فقط تو همون روز بزرگ شدن رو حس می کردم . ۱ شهریور ، روز تولدم…!

همه چیز عادی بود ، زندگی در جریان بود تا اینکه اول شهریور از راه رسید… تولد در رمضان حس خوبی بهم دست داد که تا حالا تجربه نکرده بودمش ، قابل توصیف نبود اما حس خوبی بود… عادت همیشگی این چند ساله ی من  این بود که روز تولدم ، خودم زود تر از بقیه به خودم تبریک می گفتم ! گوشی رو بر میداشتم و یکی یکی به دوستام پیامک می زدم و با این متن غافل گیرشون میکردم ! : ” تولدم مبارک ! “.  امسال اما به رسم گذشته عمل نکردم . یعنی داستان دیگه ای فکرم رو مشغول کرده بود. قصه ی گذشت لحظه ها ، گذشت فرصت ها … قصه ی گذشت عمر…! آره ، برای اولین بار در عمرم احساس پوچی کردم. بیش از دو دهه از زندگی من گذشته بود و من … با خودم گفتم تو این همه سال من چی شدم ؟! چیکار کردم ؟! با خودم گفتم اصلا به چه دردی خوردم ؟! تونستم آدم به درد بخوری باشم ؟!!! اصلا چی شد که من جرئت کردم بیست سال زندگی کنم و توش فقط به فکر خودم باشم ،  و جرئت کردم کلی از وقتم رو تلف کنم؟ مگه اصلا عمر دست منه ؟ نمیخوام شعار بدم اما اگه همین فردا خدا دلش خواست من دیگه تو این دنیا نباشم ، من باید چه غلطی کنم ؟! نمی دونم…از اینجور حرفا دیگه ، خلاصه خیلی جو گیر شده بودم…راستش حوصله ی پست جدید تو وبلاگ رو نداشتم ، اما خواستم بگم هر چیزی که از مخیلاتم میگذره رو … به هر حال اینجا وبلاگ خود خودمه دیگه !!!

چند روز پیش به یه بهانه ای کشوی یک کمد قدیمی رو زیر و رو می کردم . توش به چیزای جالب و خاطره انگیزی برخوردم که دلتنگی و بغض ، منو بسی متاثر کرد ! دلتنگ خاطره های گذشتم شدم ، دلتنگ آدمای گذشته که الان دیگه کنارم نیستن. جالب دیدم یکی از اون چیزایی که پیدا کردمو به شما هم نشون بدم :

این تصاویری که می بینید پشت و روی یک کارت پستاله که پدربزرگ مرحومم وقتی فقط دو سالم بود و زمانیکه  دور از ما زندگی می کرد برای من فرستاده بود. پدربزرگم شاید مهمترین کسی باشه که من همیشه از نبودنش کنارم حسرت میخورم. این روزا بیشتر از هر وقتی بهش احتیاج دارم…الان هشت سالی میشه که در بین ما نیست . اما خاطره هاش و آثارش همیشه زندست … بگذریم … در مورد این کارت تبریک میخوام بگم و متنی که با خط خود پدربزرگم نوشته شده . این است متنی که نوشته :

حضور محترم جلالتمآب حاج محمد آقای ماهر سَلَمهُ الله تعالی
بدینوسیله ضمن آنکه دست کوچولوی مبارکتان را از این راه دور میبوسم سلامت و شیطنت هرچه بیشترتان را از خداوند متعال مسئلت نموده ، مرگ بر آمریکایتان رامی ستائیم و یادآور میشوم در زندگی هیچ وقت از خوردن “آخ پوق” و خواندن آقا دزده سلام غفلت نفرمائید.

با خوندن همین چند خط رفتم به زمان گذشته و همه ی خاطرات و اخلاق و رفتار و عادت هام جلوی چشمم اومد. بابابزرگ توی این چند خط با زبان طنز خودش چیزای جالبی نوشت که بعد این همه سال واسم خیلی جذابیت داشت و حس نوستالژی عجیبی با دیدنش بهم دست داد !
شاید بعضی قسمت های این متنو متوجه نشید !  بهتره یه توضیح بدم : اون موقع ها که یکی دو سالم بود و تازه شروع به یاد گرفتن زبان شیرین مادری کرده بودم مثل همه ی بچه های دیگه از محیط اطرافم تاثیر می گرفتم. یه بار واسه تظاهرات روز قدس بوده فکر کنم که با بابام رفته بودم بیرون ، اونجا از “مرگ بر امریکا”ی مردم تاثیر گرفتم !!! و تا مدت ها به عنوان خود شیرینی های کودکی شعار مرگ بر امریکا سر میدادم !!!!
حالا “آخ پوق” قضیه ش چیه ؟!! اگه گفتید !!!اون موقع من به تخم مرغ می گفتم “آخ پوق” (!!!!) به همین سادگی و به همین خوشمزگی …!

“آقا دزده سلام” از ترانه های قدیمی یکی از فیلمهای زمان پیش از انقلاب بوده که فکر می کنم استاد ایرج خونده بودش ، اونو پدربزرگم یه بار بیشتر واسم نخوند که منم یاد گرفتم و در بخش دیگری از خود شیرین های کودکی به معرض اجرا میذاشتم ! :

” آقا دزده سلام ، حالت چطوره ؟ سلام ! اگه هفتیر بکشی منو بکُشی حبس میشی ، حبس میشی ، حبس میشی …”  هی…یادش بخیر…

به وقتش از پدربزرگم بیشتر میگم . کسی که به بودنش در زندگیم افتخار می کنم ! درسته نیست ولی همیشه آثارش یادشو زنده نگه میداره … پدربزرگم ” مرتضی ناطقیان “، از اولین طنز پزداز های کشور در زمان شاه بود که با اسامی مستعار در خیلی از نشریه های اون زمان اشعار طنز انتقادی می نوشت و یه پای ثابت نشریه های توفیق و چلنگر و … بود. بعد از انقلاب هم از بدو تاسیس گل آقا عضو هیئت تحریریه ش بود و برای گل آقا و خورجین و روزهای زندگی و … سالها شعر طنز گفت … من هیچ وقت دلم نمیخواد  . نخواسته از خودم تعریف کنم چون واقعا چیزی واسه تعریف ندارم!  اما از پدربزرگم دلم میخواد همه جا تعریف کنم ، اصلا دلم میخواد داد بزنم و بلند بلند ازش تعریف کنم تا همه بشنون…!

یادت بخیر ! یادت بخیر ! یادت بخیر !

Read the rest of this entry »

مرد بارانی وارد می شود

به نام او

عرض شود که …سلام !
اینجا قراره وبلاگ شخصی یه نفر باشه به اسم مرد بارانی … یعنی اینجوری صداش می کنن !
البته راستشو بخواین اینجوری صداش نمی کننا !  یجور دیگه صداش می کنن !!! اما اون دوست داره از این به بعد اینجوری صداش کنن… مرد بارانی !
از بحث اینجوری و اونجوری که بگذریم باید بگم مرد بارانی دلش نمیخواست که وبلاگ بزنه اما بعد بروزش نکنه واسه همین تو راه اندازی همین وبلاگ فکستنی هم شک داشت . ولی خوب اراده قوی کرد و دوستان دلگرمی بهش دادن و هلش دادن تو بارون که آقا باید همینجا زیر بارون بشینی و یادداشتهاتو بنویسی . واقعیت امر اینه که جناب مرد بارانی هم همونجا  پشیمون شد از وبلاگ زدن و به غلط کردن افتاد و از زیر بارون پاشد بره پی زندگیش که یهو چشمتون روز بد نبینه یه چیزی مثل چی (!) خورد تو سرش ! یه چیزی بود… نقهمید چی بود ، راستش چشاش تار میدید ! تو همون گیجی و در حالی که گنجشک ها روی سر کچلش آواز سر داده بودن متوجه شد که بله ! ایشون چتر بودن !  از اونجایی که مرد بارانی ما راهی جز موندن زیر باران نداشت ، چترشو باز کرد و پشت به دوربین ایستاد و به فکر عمیقی فرو رفت … نه … البته این آخرشو تحریف کردم ! به هیچ فکر عمیقی فرو نرفت و به دو دلیل هم پشت به دوربین وایساد . اول اینکه چتر فرود اومده بود تو سرش که منجر به متورم گشتن نواحی ای از سرش شده بود میخواست دیده نشه ! و دومین دلیل هم …بخاطر کچل بودنش بود که …باز میخواست دیده نشه … و اینگونه شد که دوربین از پس کله ی ایشون عکس گرفت و شد عکس وبلاگش که بالای صقحه می بینید !

خوب… واسه دفعه ی اول زیاد حرف زدم ! انشاالله سعی می کنم بلاگ سریع بروز بشه …
فعلا تا بعد…

مرد بارانی