Archive for the ‘گرافیک’ Category
هک ، Frespiration ، و دیگر هیچ
سلام .
اینجا وبلاگ مرد بارانیست …
اینجانب ، محمد ماهر ، مدتی غیبت داشتم . نه فقط از وبلاگم ، بلکه از دنیا ! در این بین نمیدونم چطور و چرا فرد یا عده ای سایت و وبلاگ بنده رو به طرز ناجوری مورد لطف و عنایت خودشون قرار دادن . اگه وبلاگم اونقد بازدید داشته باشه که شما حداقل هفته ای یک بار بهش سر بزنید ، حتما با مشکل ورود به سایت مواجه شدین . با پیگیری هایی که انجام دادم متوجه شدم سایت شخصی بنده و وبلاگم مورد هجوم هکر یا هکرهایی قرار گرفته !!! تا جایی که به عمر و عقل بنده قد میده ، تا پیش از این معمولا سایت کاردرست ها و آدم حسابی های جهان همیشه مورد توجه بوده و همه واسه هک و نفوذ به اطلاعاتش با هم کشتی می گیرن اونم از نوع کجش ، نه سایت بنده ی حقیر کچل خرفتی مثل من !!! ( عمق تواضع و نجابت منو اینجا احساس کنید
) که سالی به دوازده ماه چهارتا دونه بازدید بیشترنداره ، اونم معلوم نیست که شاید بازدیدای خودم باشه که هی میام سر می زنم اینجا
والا !!!
خلاصه هر چی که بود گذشته ظاهرا ! و البته باید یه تشکری هم بکنم از شرکتی که خدمات این سایتو می گیرم ، چون تشخیص اونها باعث کنترل و “زنده موندن” سایت شد.
به هر حال … بگذریم
وبسایت www.frespiration.com یه وبسایت خارجکیه که در حوزه ی تخصصی گرافیک فعالیت می کنه . این سایت ماهانه یک شماره مجله اینترنتی منتشر می کنه که به طور تخصصی به بررسی یک مبحث در هنر گرافیک می پردازه . در آخرین شماره ی این مجله شاخه ای از گرافیک با عنوان “ست اداری” مورد بررسی قرار گرفته . با ده هنرمند که در این زمینه فعالیت هایی داشتند گفتگوهایی شده و بخشی از آثارشون رو به نمایش گذاشته. “وا مصیــبتـا !!!” که در بین این ده نفر اسم شخصی به نام محمد ماهر به چشم می خوره !!! ( به خدا من بی تقصیرم !!!) . و البته در این بین آثار یک ایرانی ( و البته گیلانی ) دیگری به چشم میخوره که یکی از دوستان خیلی خیلی خیلی خوب من و از طراحانی هست که من به شخصه خیلی قبولش دارم و تو یه مجله جاش نمیشه واقعا ! و البته منو اون هم تو یه مجله جامون نمیشه … کار این استاد کجا کار من کجا …!
حالا به هر حال ! اگه خواستید این نشریه رو دانلود کنید می تونید اینجا کلیک کنید .البته از اونجایی که شما هم مث من از اینترنت نفتی استفاده می کنید ، شاید حال نداشته باشید ۳۰ مگابایت دانلود کنید . بخشی که مربوط منه رو با حجم کم میتونید از این پایین ببینید:
- روی جلد
- گفتگوی کوتاه
- نمونه اثر
- نمونه اثر
- نمونه اثر
پ.ن : دم امتحاناس اینروزا ، شلوغه سرم … بر خواهم گشت !
بارانی باشید
تقدیم به رسم دوستی
بــرای مشاهده با سایز بــزرگ کلیک کنید
پ.ن : این کارت تبریکیست به مناسبت تبریک عید ! هرکی به من نزدیکه و به نوعی به من دسترسی داره و از این کار ناچیز خوشش میاد ، میتونه بیاد که بهش بدم !
پ.ن : ایام نوروز اصولا برای من فرصت خوبیه که خودمو از لحاظ روحی و هنری ارضا کنم و به نوعی تجدید قوا برای سال جدید. اگر شما هم مثل بنده هستین بهتون چندتا آلبوم موسیقی پیشنهاد می کنم که در بین این آشفته بازار موسیقی مجموعه های قابل قبولی هستند.
“شب میلاد” امید سلطانی ، “یک اتفاق خوب” سعید مدرس ، “شانس” فرزاد فرزین . و از بین مجموعه های سنتی هم “آب ، نان ، آواز” همایون شجریان احتمالا می تونن شما رو تا پایان عید شارژ کنن !
پ.ن : از بین فیلمهای سینمایی ، البته اگر مجالی یافتید ! فیلمهای اسکاری امسال رو پیشنهاد می کنم ، “آواتار” و “قفسه درد” . و همینطور “منطقه ۹″ که البته این یکی به لطف سیمای جمهوری اسلامی ایران ، دوبله شده و در ایام نوروز پخش می شه…!
بارانی باشید…
سلام جناب دانشجو !
به دانشگاهمان چون مور رفتیم
گهی خود جوش و گه با زور رفتیم
ولی باید بگویم از ته دل:
غلط کردیم پیام نور رفتیم !
.
- فرازی از دیوان اشعار مرد بارانی
.
پ.ن ۱ : متنفرم از این مسیج های آماده که تو مناسبت های مختلف مردم به هم پرتاب می کنند …
خواستم به رفقا روز دانــشجو رو تبریک بگم ، اما نه اونقد خشک و خالی ! نتیجش همینی شد که دیدین
دیگه شرمندم !!!
پ.ن ۲ : یک تصویر ، بدون شرح ! لطفا ایــنــجا کلیلک کنید …!
پ.ن ۳ : روز دانـــــشجو مبارک (!!!)
داستان من و آقای سیب زمینی !
در پی مشکلاتی که این روزها باهاش سر و کله می زنم کمتر احساس نوشتن پیدا می کنم . و یه جورایی خجالت می کشم از همه بر و بچه های وبلاگ نویس که با این بروز نکردن ، شخصیت اونا رو هم بسی زیر سوال بردم…!
عرضم به حضور شما تقریبا یک سال پیش بود ، یه روزی که بسی سرخوش تشریف داشتم واسه تفریح شروع کردم به کشیدن یه کاراکتر… فکر خاصی واسش نداشتم ، جز اینکه میخواستم یه کاراکتر رو در زمان گذشته تصویر کنم ! تقریبا چیزی در حدود ۵۰ سال گذشته…
شروع کردم به کشیدن و وقتی کار تموم شد دیدم چقد دوسش دارم ! دیدم چقد فکر های خودم رو تو قیافش می بینم ! چقد فضای کارش رو دوست دارم… با اینکه ابتدایی کار شده بود ولی خیلی بهش علاقه پیدا کردم و در طی یک دوره بررسی و تحقیقات طبقه بندی شده ، نام این کاراکتر رو “سیب زمینی” گذاشتم ! سیب زمینی شد رفیق تنهاییام ! رفیق شب بیداری هام…! بعدش دیدم انگار بقیه هم بدشون نمیاد از این آقای سیب زمینی … تصمیم گرفتم یکم این کاراکتر رو گسترش بدم و بهش دیتیل اضافه کنم .حالا کم کم این سیب زمینی ها دارن یه سریال دنباله دار میشن…
احتمالا حالا دوس دارین بدونید این سیب زمینی ها چه شکلین !؟ چشمتون رو به جمال آقای سیب زمینی و خونوادش روشن می کنم . خواهش می کنم :
پرچین و باقی ماجرا….!
ظاهرا بدون شرح …!
(باطنا: برنامه پرچین – تولید شبکه باران- تمام شد ! این برنامه ی ترکیبی ،در چند قسمت ابتدایی رضا جوشنی و عباس پیشگاه بحری را به عنوان مجری به همراه داشت . اما پس از مدتی مهدی لطفی جایگزین بحری شد! کاریکاتور را ببینید!)
برای بزرگتر دیدن این تصویر روی آن کلیک کنید
پ.ن ۱: کار بالا شوخی کوچکی بود با سازندگان برنامه پرچین…انشاالله به دل نمیگیرند اما…! کاش تولید کنندگان این برنامه پیش از تولید برنامه ریزی دقیقی تری درمورد بخشهای مختلف برنامه و مخصوصا مجریان انجام میدادند. چون اینگونه تغییر مجری ، آن هم در حالی که چندین قسمت از یک برنامه پخش شده جدا از بی احترامی کردن به مجری ، شاید بی احترامی باشد به مردم…! مجری مسلطی مثل آقای لطفی کاش از ابتدا سکان برنامه را هدایت می کرد …! کاش !
پ.ن ۲: اینروزها افسرده تر از قبل هستم . نمیخوام بگم نمیدونم علتش چیه ، چون می دونم … اما گفتن نداره که…!
به قولی : از کجا باید شروع کرد ؟ درد دل که گفتنی نیست ! قصه ی من ، خیلی وقته که دیگه شنیدنی نیست…!
پشت سر مردبارانی حرف در نیاریدا ! فعلا هیچ خبری نیست…!!!
پ.ن۳ : گاهی حس می کنم چه راحت جوانی ام می گذرد!
این همانیست که پیرها حسرتش را میخورند و کوچکترها در آرزوی رسیدنش…!
پس چرا من…؟! نمی دانم !
اخیرا تصمیم گرفته ام کمی بیشتر جوانی کنم…!
پس روی دفتر خاطراتم با خط درشت می نویسم : مرد بارانی جوانی می کند…!!!
پ.ن ۴ : واقعا چقدر من به این علامت تعجب(!) علاقه دارم ! بالا رو یه نیم نگاهی بندازید لطفا…!!!
همین…
یه شهره و یه مناره…!
سلام.
این یک کار نقاشی دیجیتال است! حدود دو روز وقت گرفت ..
این کار اندکی توضیح دارد !
برجی که می بینید معروف به “مناره” هست و نماد شهر بندر انزلیه . این برج یه اثر تاریخیه و سال ۱۸۱۵ میلادی تو انزلی ساخته شده… برای اطلاعات بیشتر شما رو ارجاع میدم به این لینک ! وقت داشتین ببینید جالبه.
و از اونجایی که این کار بر اساس یه بنای واقعی ساخته شده خوبه که تصویر رئال این کارو هم ببینین : اینجا و اینجا
به هر حال کاری بود هرچند کوچک برای شهرم…!
نظر فراموش نگردد.. انشاالله !
علی ، شیر خدا…!
بعضی از دوستان گفتن چرا کار گرافیکی نمیذاری و از اینجور حرفا !!! منم تصمیم گرفتم یکی از آخرین کارام رو بذارم…
البته اینو بگم که اصولا بنده خودمو طراح گرافیک نمیدونم و هر کاری کردم تا حالا بر اساس علاقه و کسب تجربه بوده…انگ طراح گرافیک به من نزنید ، بزنید، می زنمتون !!!
خوب ، این کاریست که خودم خیلی دوستش دارم. نصفه شب شروع کردم به ساختش و صبح تموم شد … حدودا یه پنج ، شش ساعتی وقتم رو گرفت و بیشتر کارم روی اون لخته های خون بود که می خواستم چیز خوبی از آب در بیاد و الان خدا رو شکر تقریبا راضیم.این کار اختصاص به شهادت حضرت علی نداره ، بیشتر خواستم یه نمای کلی از خود حضرت علی و سر انجام زندگیش نشون بدم.
بهتره این هم بگم که این طرح بیشتر جهت نمایش در سایت های خارجی طراحی شده ، جهت ترویج اسلامیت و تغییر باورهای مردم با ادیان مختلف و توجه بیشترشون به اسلام …
منتظر نظراتتون هستم . ممنون
برای مشاهده در سایز بزرگ تر روی تصویر کلیک کنید
مرد بارانی وارد می شود
به نام او
عرض شود که …سلام !
اینجا قراره وبلاگ شخصی یه نفر باشه به اسم مرد بارانی … یعنی اینجوری صداش می کنن !
البته راستشو بخواین اینجوری صداش نمی کننا ! یجور دیگه صداش می کنن !!! اما اون دوست داره از این به بعد اینجوری صداش کنن… مرد بارانی !
از بحث اینجوری و اونجوری که بگذریم باید بگم مرد بارانی دلش نمیخواست که وبلاگ بزنه اما بعد بروزش نکنه واسه همین تو راه اندازی همین وبلاگ فکستنی هم شک داشت . ولی خوب اراده قوی کرد و دوستان دلگرمی بهش دادن و هلش دادن تو بارون که آقا باید همینجا زیر بارون بشینی و یادداشتهاتو بنویسی . واقعیت امر اینه که جناب مرد بارانی هم همونجا پشیمون شد از وبلاگ زدن و به غلط کردن افتاد و از زیر بارون پاشد بره پی زندگیش که یهو چشمتون روز بد نبینه یه چیزی مثل چی (!) خورد تو سرش ! یه چیزی بود… نقهمید چی بود ، راستش چشاش تار میدید ! تو همون گیجی و در حالی که گنجشک ها روی سر کچلش آواز سر داده بودن متوجه شد که بله ! ایشون چتر بودن ! از اونجایی که مرد بارانی ما راهی جز موندن زیر باران نداشت ، چترشو باز کرد و پشت به دوربین ایستاد و به فکر عمیقی فرو رفت … نه … البته این آخرشو تحریف کردم ! به هیچ فکر عمیقی فرو نرفت و به دو دلیل هم پشت به دوربین وایساد . اول اینکه چتر فرود اومده بود تو سرش که منجر به متورم گشتن نواحی ای از سرش شده بود میخواست دیده نشه ! و دومین دلیل هم …بخاطر کچل بودنش بود که …باز میخواست دیده نشه … و اینگونه شد که دوربین از پس کله ی ایشون عکس گرفت و شد عکس وبلاگش که بالای صقحه می بینید !
خوب… واسه دفعه ی اول زیاد حرف زدم ! انشاالله سعی می کنم بلاگ سریع بروز بشه …
فعلا تا بعد…
مرد بارانی













