Archive for the ‘ادبیات’ Category
و او هم …

و او هم رفت …
رفت تا قدر نرفتگان را بدانیم
رفت تا …
قدر قطره اشکی که سرازیر می شود ،
قدر بغضی که شکسته می شود…
قدر نگاهی که ماتم زده می شود را بدانیم.
که مقدس است شبنمی که تر می کند گونه را
که صادق ترین است ،
که می شود در پس آن ،
هزاران خاطره دید
رفت که قدر باقی را بدانیم ،
قدر خودمان را …
خداحافظ!
پ.ن : وقتی بلاهای آسمانی پشت سر هم نازل می شوند … با شکایت هم کاری بر نمی آید ! باید تنها شکر کرد …
شکر !
پ.ن: گاهی همه چیز آنطور که فکر می کنی پیش نمی رود ! چقدر جالب است گردن درد … وفتی دوباره بر می گردد !!!
پ.ن : اصل مهم : حتی تصور اینکه زندگی شیرین باشد هم خیلی خنده دار است …پس بهتر است به تلخی زندگی بخندی !
پ.ن : من می خواهم کنار بگذارم ، خودم را ، کارم را ، علاقه ام را … دیگر خسته شدم …
همین…!
…
به شـب می سـپارم تو را …
شاید مـــاه نصیبت شود
ببخــش!
در خلوت من که
سهمی از سـتاره ها هم نبردی …
.
.
.
مرد بارانی
به رسم محبت…!

پسرک نگران به نظر می رسید.برای بار دوم ، نگران به ساعتش نگاه کرد… هنوز ده دقیقه مونده بود . ولی احساس اضطراب داشت ! نمیدونست چرا فقط ، نگران بود…
هوا سوز خاصی داشت . گونه های پسرک از شدت سرما مثل لبو قرمز شده بودن . نگاهی به آسمون کرد …ابری بود … انگار یه بغضی داشت ، هم پسرک … هم آسمون … چند بار دور خودش چرخید …انگار کسی جز خودش اونجا نبود ! بلند ترین صدایی که می اومد صدای شاخ و برگهای خشکی بود که باد اونا رو به رقص وادار کرده بود… چه هارمونی زیبایی داشتن ، حرکتشون مثل موج می موند… سرش رو برگردوند…. دوباره به ساعتش نگاه کرد…باید دیگه می رسید…! ساعت دقیقا وقت قرارو نشون می داد ولی… هنوز نه ! نگاهشو به دورترین قسمت جاده دوخت . هیچ چیز نبود… یک سکوت غیر عادی لعنتی… پس کی این سکوت میشکست ؟!
دلش دوباره به شور افتاد … دستش رو برد زیر پالتوش ، چند بار به جیبش دست زد تا مطمئن بشه هنوز سر جاشه ! گل سوسن …! آخه اون خیلی این گل رو دوست داشت… قرار بود هر وقت همدیگه رو میبینن ، هر وقت به هم می رسن …اولین کارشون نشون دادن این گل باشه … به رسم محبت … به رسم دوستی ، به رسم… عشق!
همه چیز سر جاش بود الا یه چیز… خودش ! پاهاش سست شده بودن ، سرما بدجور بهش فشار می آورد…سرش گیج می رفت … به ساعتش نگاه کرد … نه ! دوباره گوشی رو برداشت … شماره گرفت … بیب…بیب…بیب… چرا بر نمیداره !؟
حالش خوب نبود… دوباره گرفت … بیب…بیب…بیب… برنداشت…
دلش گرفت…! دیگه حتی از صدای شاخ و برگ هم خبری نبود… خیلی بهش اطمینان داشت اما…نکنه یه وقت ؟!!! … نه ! اونکه از این اخلاقا نداشت…خوب می شناختش… همیشه به عهد وفادار بود ، همیشه … نه ! هفته ی پیش! هفته ی پیش به جای گل سوسن ، براش گل رز خریده بود…! گفت گلفروشی تموم کرده بود و ناچار شده بوده… باورش کرد… اصلا چه ربطی می تونه داشته باشه … اون فقط یکم دیر کرده بود ! اینکه دلیل نمیشه…!
سکوت ، مثل یک همزن برقی همه ی افکارش رو دور مغزش می چرخوند …سوز شدیدی گرفت و پسرک از سرما دوباره به خودش اومد…دوباره ساعت ….نه ! این امکان نداره … نیم ساعت ؟!!! اون هیچ وقت دیر نمی رسید…! فقط… فقط یکبار دیر رسید ، که اون هم گفته بود کلاس داشته و استاد مجبورشون کرده سر کلاس بمونن…همین ! خیلی دیر کرده بود…
گوشی رو از جیب راست پالتوش بیرون آورد و شماره گرفت…کاش برداره !
بیب…بیب…بیب… الو
گفت الو !!! ولی…ولی خودش نبود…غریبه ! یه غریبه …
صدای یه مرد بود…! یعنی چی ؟!! من به گوشی اون زنگ زدم… مرد ؟! دوباره صدا شنید : الو …
چشمای پسرک تار شد…
نه…نه…ممکن نیست…تحمل شنیدن صدای اونو نداشت… سرش گیج رفت … گوشی از دستش افتاد…
صدای شاخ و برگ درختا که لحظاتی بود با حرکت باد همراه شده بودن مثل صدای یه تریلی آزارش می داد… پاهاش توان ایستادن نداشتن…کنار جاده نشست…شوکه شوده بود ، چشماشو بست… همه چی مثل یه سریال از جلوی چشماش عبور می کرد…این …این یعنی چی ؟!!!… من به اون وفادار بودم…یعنی چیکار کردم که اون با من اینکارو کرد ؟!… من…من…دوستش داشتم ! ولی اون…بغض امونشو برید…گلوشو گرفته بود…گوشه ی چشمش خیس شد…تحمل خیانت رو نداشت…عاقبت این همه دوست داشتن …خیانت…؟ نه ! به یاد همه ی خاطرات گذشته اشک ریخت…به یاد قرارهای یواشکی…به یاد خنده های از ته دل…گریه های تنهایی… به یاد…! چشماشو باز کرد… این فقط چشمای پسرک نبود که خیس بود… زمین هم خیس شده بود… داشت بارون می بارید…دستشو برد توی جیب پالتوش… گل رو بیرون آورد…زیر لب با صدای بلند زمزمه کرد : به رسم محبت … به رسم دوستی ، به رسم… عشق! و این دستهای پسرک بود که همه ی خاطرات گذشته رو با دستاش ، ثانیه به ثانیه و لحظه به لحظه…پرپر کرد…تحمل خیلنت رو نداشت…پیش خودش گفت انگار هیچ وقت منو نمیخواست…اینا همش ، بهانه بود ! اون هیچوقت منو نشناخت…من ولی…خوب شناختمش…
پسرک بلند شد…به آسمون نگاه کرد… غروب شده بود و هنوز…نم نم می بارید…هنوز همه جا خلوت بود ، هنوز باد می وزید و هنوز… صدای شاخ و برگها شنیده می شد… دکمه های پالتوش رو بست… دستش رو داخل جیبش کرد… نگاهی به گلبرگ های گل انداخت…پاشنه ی پوتینش رو روی اونها فشار داد و به سمت انتهای جاده رفت… رفت و رفت … به سمت سرنوشتی که خودش انتخاب کرد…
سمت دیگر جاده ، در مسیری مخالف… جمعیتی جمع شده بودند…مشخص نیود موضوع چیه اما…انگار کسی روی زمین افتاده بود…چیز زیادی دیده نمی شد…سر و صدا به گوش می رسید… تصادف ! دخترکی روی زمین افتاده بود…کیفش چند متر اونطرف تر ، روی زمین افتاده بود… زیپش رو باز کردن… داخلش یک گل سوسن بود… یک کارت روش چسبونده بود…روش نوشته بود :
… به رسم محبت …
به رسم دوستی ،
به رسم…
عشق!
پایان
پ.ن : کاش به هم بیشتر اعتماد داشته باشیم… کاش قدر بودن با هم رو بیشتر بدونیم… کاش لذت ببریم…از همه چیز ! از سکوت…از باد…از صدای شاخ و برگها…و از …بارون !
بارانی باشید…
گــــذر عمــــر
طی شد این عمر تو دانی به چه سان / پوچ و بس تند چنان باد دمان / همه تقصیر من است این که خود می دانم / که نکردم فکری / که تعمق ننمودم روزی / ساعتی یا آنی / که چه سان می گذرد عمر گران
کودکی رفت به بازی به فراغت به نشاط / فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات / همه گفتند کنون تا بچه است / بگذارید تا بخندد شادان / که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست / بایدش نالیدن / من نپرسیدم هیچ / که پس از این ز چه رو نتوان خندیدن! / نتوان فارغ و آسوده ز غم ، همه شادی دیدن /همچو مرغی آزاد هر زمان بال گشودن! / سر هر بام که شد خوابیدن!/ من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو بایدم نالیدن؟
هیچ کس نیز نگفت زندگی چیست؟ / چرا می آییم؟ / بعد از این چند صباح به کجا باید رفت ؟ / به چه سان باید رفت ؟ / با کدامین توشه به سفر باید رفت ؟ / من نپرسیدم هیچ / هیچ کسی نیز نگفت
نوجوانی سپری گشت به بازی به فراغت به نشاط ، فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات / بعد از این باز نفهمیدم هیچ / که چه سان دی بگذشت / لیک گفتند / که جوان هست هنوز / بگذارید جوانی بکند / بهره از عمر برد کامروایی بکند / بگذارید که خوش باشد و مست / بعد از این باز او را عمری هست
یک نفر بانگ برآورد که او / از هم اکنون باید فکر فردا بکند / دیگری آوا داد / که چو فردا بشود فکر فردا بکند / دیگری گفت / همانطور که رفت دیروزش / بگذرد امروزش /بگذرد فردایش
با همه این احوال / من نپرسیدم هیچ که چه سان دی بگذشت ؟ / آن همه قدرت و نیروی عظیم / به چه ره مصرف گشت / نه تفکر، نه تعمق و نه اندیشه دمی / عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی / چه دانی که ز کف دادم مفت / من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت / قدرت عهد شباب / می توانست مرا تا به خدا پیش برد / لیک بیهوده تلف گشت جوانی
هیهات!
آن کسانی که نمی دانستند / زندگی یعنی چه ،راهنمایم بودند / عمرشان طی می گشت بی خود و بیهوده / و مرا می گفتند که چو آنان باشم / که چو آنان دائم / فکر خوردن باشم فکر گشتن / فکر تامین معاش / فکر ثروت باشم / فکر همسر باشم
کس مرا هیچ نگفت / زندگی خوردن نیست / زندگی ثروت نیست / زندگی داشتن همسر نیست / زندگانی کردن / فکر خود بودن و غافل از جهان بودن نیست
ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنیش فهمیدم !
حال من می فهمم هدف از زیستن این است رفیق / من شدم خلق که با عزمی جزم پای از بند هوا ها گسلم پای در راه حقایق بنهم / با دلی آسوده / فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل / مملو از عشق و جوانمردی و زهد / در ره کشف حقایق کوشم / شربت جرات و امید و شهامت نوشم / زره جنگ برای بد و ناحق پوشم / ره حق پویم و حق جویم و پس حق گویم / آنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم / شمع راه دگران گردم و با شعله ی خویش / ره نمایم به همه ، گر چه سراپا سوزم / من شدم خلق که مثمر باشم / نه چنین زائد و بی جوش و خروش / عمر بر باد و به حسرت خاموش
ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنی اش فهمیدم / حال می پندارم کین دو سه روز از عمرم به چه ترتیب گذشت / کودکی بی حاصل / نوجوانی باطل / وقت پیری غافل/ به زبانی دیگر/ کودکی در غفلت / در جوانی شهوت / در کهولت حسرت .
پ.ن: این شعر جالب رو چند ماه پیش در وبلاگی پیدا کردم . خوشم آمد ! از اینکه سراینده ش کیه متاسفانه اطلاعی ندارم…
سلام جناب دانشجو !
به دانشگاهمان چون مور رفتیم
گهی خود جوش و گه با زور رفتیم
ولی باید بگویم از ته دل:
غلط کردیم پیام نور رفتیم !
.
- فرازی از دیوان اشعار مرد بارانی
.
پ.ن ۱ : متنفرم از این مسیج های آماده که تو مناسبت های مختلف مردم به هم پرتاب می کنند …
خواستم به رفقا روز دانــشجو رو تبریک بگم ، اما نه اونقد خشک و خالی ! نتیجش همینی شد که دیدین
دیگه شرمندم !!!
پ.ن ۲ : یک تصویر ، بدون شرح ! لطفا ایــنــجا کلیلک کنید …!
پ.ن ۳ : روز دانـــــشجو مبارک (!!!)
یادگاری های تو…
و تو ،
چه آسان
برگهای خشک دلم را لگد مال کردی و رفتی …
بی آنکه بدانی ،
این برگها
یادگاری خودت بودند از لحظه ی اظطراب دلنوازیمان!
قرچ قرچ هر کدامشان
پر از صدای عاطفه است …
پر از حس بودن ،
برگیست از دفتر خاطرات خیسمان…
گلبرگیست از شمعدانی کنار حوض ،
ماهی قرمز !
خشکیده ، چه زیبا اما ،
بارانی ترین های وجودم را زمزمه می کند…!
و تو ،
چه آسان…
برگهای خشک دلم را لگد مال کردی و رفتی …
.
(برگی از خط خطی های مرد بارانی )
.
پ.ن ۱: این چند خط رو یک نیمه شب و با یک حس خاصی برای خودم نوشتم اما ، امروز بهانه ای شده که اینجا بنویسمش ، برای یک دوست عزیز…
یکی که از هم دوریم اما هر لحظه به یاد همیم ! یک دوست خوب ، رفیق تنهایی ها…
این چند خط ، شاید همدردی ای باشه با حال کنونیش … ایشالا که مشکلش حل می شه …
پ.ن ۲: فقط اومدم که بگم هنوز زندم، نفس می کشم ! و ممنون همه ی اونایی هستم که هر از چندگاهی اینورا یه سرکی می کشن !
.
مرد بارانی
.
عجب می چسبد!
به به !
ژامبون تنوری با سس فلفل عجب می چسبد !
مقادیری سیب زمینی سرخ کرده نیز کنارش !
زیتون را بیانداز بالا …
سالاد هم که نباشید گویی چیزی کم است…!
ترشی !
حالا نوشابه ای به بدن بزن که صفایی دارد !
سیر شدی؟! خوشمزه بود ؟
خوب
نوش جان!
فقط…
یادت نرود این جمله ، که می گوید :
الهی شکر…!
دگر هیچ…!
دگر هیچ…!
اوضاع جهان گشته قاراشمیش و، دگر هیچ!
پاندول زمان گشته پس و پیش و، دگر هیچ
از فتنه یانکی همه جا جنگ و جدال است
“عقل عقلا” ! گشته قاراشمیش و، دگر هیچ
مهواره چو شد «سوژه» ارباب جراید
پر شد همه جا زمزمه «دیش» و، دگر هیچ
از بابت وامی که گرفتم ز فلان بانک
مانده ست سبیلم گرو ریش و، دگر هیچ
هی پخش شد از بوق ستکبار جهانی!
در منطقه «پارازیت» تشویش و، دگر هیچ
از دخل کم و خرج کلان، حاصل مخلص
پنج است همیشه گرو شیش و، دگر هیچ
اندر کف من نیست ریالی و عیالم
همواره بر این بنده زند نیش و، دگر هیچ
مرتضی ناطقیان
___________________________________________________
پ.ن ۱ : این شعر سروده ی پدربزرگمه فکر می کنم مربوط به دهه ی هفتاد میشه که در نشریه ی گل آقا چاپ شده بود…
پ.ن ۲: از اونجایی که در حال حاضر مشغول رنگ آمیزی کلبه خرابه مون هستیم ، کمی آلاخون والاخون تشریف داریم. دسترسی به اینترنت پر سرعت کم میباشد. در نتیجه پست جوندار هم خبری نیست ! اما دارم نقدی در مورد شبکه باران می نویسم. البته فعلا در مورد لوگوی شبکه باران… اصولا شبکه ی باران نقد خورش ملسه !!! بقیه مواردش رو به مرور مینویسم !
پ.ن ۳: اگر به وبلاگ های لینک شده (چند پیوند و دیگر هیچ!) سر نمیزنم دلگیر نباشید ، یک مقدار در حالت افسردگی به سر می برم…
نردبام نوآوری !

“نردبام آسمان” به کارگردانی محمد حسین لطیفی ، عنوان مجموعه ای بود که در ایام ماه رمضان بصورت هر شب پخش شد.
متاسفانه یکی از اشکالات این سریال زمان پخش نا مناسبش بود. و البته فکر می کنم پخش هرشببی مجموعه های تاریخی زیاد به مذاق بیننده ها خوش نمیاد. حداقل پخش یک روز درمیان (که اخیرا شبکه ها یاد گرفتن!) میتونست به دیده شدن بیشتر سریال کمک کنه . البته اشکال بعدیش این بود که کار توی ماه رمضان پخش شد و پخش یک کار تاریخی با پیش زمینه ی مردم در مورد سریال های ماه رمضانی در تضاده… به هر حال این نردبام آسمان اونطور که باید دیده نشد. من هم به همین دلایلی که عرض کردم تعداد کمی از قسمتهاش رو موفق نشدم ببینم . به همین خاطر درمورد جزئیات فیلم نظری ندارم ! تنها چیزهایی که میخوام ازشون صحبت کنم فیلمنامه ی خاص این فیلم بود که واقعیتش اینه که از مدتها پیش منتظر یه همچین فیلمنامه ای با این سبک دیالوگ نویسی بودم . از وقتی یوسف پیامبر پخش می شد شدیدا با این مسئله مخالف بودم که دیالوگ بازیگرها اینقدر کتابی و شسته رفته باشه و به هر کسی هم که میگفتم حرف تو گوششون فرو نمی رفت که نمی رفت !!! اما با کمال تعجب و البته خوشحالی دیدم نردبام آسمان با بقیه سریال های تاریخی ما از این نظر بسی متفاوت عمل کرده. اگه دقت کرده باشید متوجه سبک خاص بیان بازیگر ها شدین. به نوعی میشه این نوع گویش رو ، عامیانه ای دونست که مردم در اون زمان با هم صحبت می کردند و میشه گفت شکل واقعی گفتگو هم همینطور بوده . نه شکل کتابی و شسته رفته که گاها دیده میشد کاراکترهای کم سواد جامعه هم در سریال های گذشته هم به شکل کتابی صحبت می کردند! این موضوع به نوعی راه جدیدی در ساخت کارهای تاریخی باز کرده که امیدوارم دنبال بشه !
استفاده از بازیگرانی که اونها رو کمتر در نقشهای تاریخی دیده بودیم هم از نکات جالب بود ! برزو ارجمند، داریوش کاردان و مجید یاسر رو به ندرت در کارهای تاریخی دیده بودیم که در نوع خودش جالب توجه بود.
در مجموع به نظرم این مجموعه کاری قابل توجه و قابل تامل از آب دراومد . درمورد کاراکتر جمشید کاشانی با بازی وحید جلیلوند باید بگم که بیشتر بر صدای خاص جلیلوند تکیه شده بود تا بازیش و به نظر من خوب هم جواب داد . صدایی که ازش در برنامه های رادیویی شاهد بودیم رو اینجا هم به زیبایی به نمایش گذاشت . در مورد بازیش هم به مرور به پختگی رسید و البته در بعضی بخشهای فیلم هم کم تجربگیش آشکار می شد!
کاش روز به روز پیشرفت کنیم ! هم ما هم محمد حسین لطیفی…!!!
همین !
WATER

Let’s not muddy the brook
Perhaps a pigeon is drinking water at a distance
Or perhaps in a farther thicket a goldfinch is washing her feathers
Or a pitcher is being filled in a village
Let’s not muddy the brook
Perhaps this brook runs to a poplar’s foot
To wash away the grief of a lonely heart
A dervish may be dipping dry bread in the brook
A beautiful lady walked to the brink of the brook
Let’s not muddy the brook
The lovely face has been doubled
What refreshing water!
What a spring river!
How friendly seem the folk at the upper village!
May their cows always render milk! , May their springs always gush
I have not seen their village
Surely God’s footprints lie at the foot of their huts there moonlight enlightens the expanse of words surely in the upper village hedges are low
There the folk know what sort of flower is anemone
Surely there the blue is blue
A bud is blossoming, the village inhabitants know O what a fine village it must be!
May its orchard-lanes be full of music!
The folk upstream understand the water
They did not muddy the brook We also
Must not muddy the brook
Sohrab Sepehry






