آخرین نظرات بارانی ها
ردپای مرد بارانی در اینترنت





Untitled Page



آمار چتر به دست ها
چتر به دست های آنلاین : 1 نفــر بازدیــد امــروز: 3 چـــتر بــه دســت کل بازدیدها : 2289 چــــتر بــه دســت

Archive for the ‘فرهنگ’ Category

تضاد فرهنگی یا چگونه همرنگ جماعت شویم – بخش پایانی

tazad-farhangi2

بخش اول مطلب مربوط به این موضوع رو قبلا در این لینک خدمت بارانی های عزیز عرض کرده بودم. حالا بخش پایانی این بحث رو بخونید که انشاالله شرِش از سر هممون کنده بشه …!!!

تضاد فرهنگی یا چگونه همرنگ جماعت شویم - بخش پایانی

اکثرا بخاطر شرایط کاری ای که دارم و هم بخاطر روحیات شخصیم بیشتر وقتها توی خونه هستم و به کارام می رسم. این بار هم مثل دفعات گذشته مشغول رتق و فتق امورات بودم و سخت سرگرم…

که ناگهان تلفن عزیز سر و صدا کردن. جواب دادم … پشت خط کسی نبود جز جناب پسر عمه ی گرام ! هر زمان صدای پسرعمه جان گرام رو از پشت سیم مسی می شنیدم بطور قطع به یقین مطمئن می شدم که در زمینه ی رایانه و متعلقات مربوط به اون مشکلی پیدا کرده و ازم میخواد که راهنماییش کنم. چون به غیر از این در هیچ شرایطی با بنده تماس نمی گرفت که نمی گرفت ! این بار هم بر حسب اتفاق هدسم درست بود و آقای گرام از بنده تقاضای کمک داشتن. چون این قضیه برام عادی بود قبول کردم و شاد و سرخوش بسوی منزل آقای گرام حرکت کردم (آقای گرام از این پس اسم مستعار پسرعمه ی بنده می باشد !!!) . لازم به ذکر هست که آقای گرام دوم دبیرستان تحصیل می کنند.

Read the rest of this entry »

تضاد فرهنگی یا چگونه همرنگ جماعت شویم ! – بخش اول

با مشکلاتی که وبلاگم در چند روز اخیر داشت دلم نمیخواست پست جدیدی بذارم تا مشکلات کاملا حل بشه . اما موضوعی از دیرباز ذهن منو مشغول کرده بود و گفتم چند خطی اینجا بنویسم تا شاید یذره دلم آروم بگیره !

تو این آشفته بازار فرهنگی که الان تو جامعه مون داریم اصولا مشخص نیست کی به کیه و مردم ما دارن به کدام سو حرکت می کنن !

تضاد فرهنگی یا چگونه همرنگ جماعت شویم ! بخش اول

تضاد فرهنگی

داشتم از دانشگاه بر می گشتم . هوا بس نا جوانمردانه گرم بود و قطرات عرق وجودم رو فرا گرفته بود !

همیشه  وقتی به میدون شهر میرسیدم ، یکی از تفریحاتم نگاه کردن به دکه روزنامه فروشی ای بود که که تازه روزنامه هاش به قول معروف آپدیت شده بودند. اگه کسی کاری به کارم نداشت ساعت ها به عناوین روزنامه ها و مجله ها نگاه می کردم تا شاید مقاله یا خبری توش پیدا کنم و منو مجاب کنه که بخرمش …بعضی وقت ها هم  چشم فروشنده رو دور می دیدم و مجله ها رو یکی یکی بر میداشتم  و می خوندمشون و البته یه چشمی فروشنده رو هم دید می زدم تا منو نبینه ! بعدش از بین اونا یکی دو تا مجله یا روزنامه گیر میاوردمو می خریدمش و با شوق و ذوق میذاشتم تو کیفم !

Read the rest of this entry »