ردپای مرد بارانی در اینترنت





Untitled Page



آمار چتر به دست ها
چتر به دست های آنلاین : 0 نفــر بازدیــد امــروز: 5 چـــتر بــه دســت کل بازدیدها : 1245 چــــتر بــه دســت

lam midahim! up mikonim!

inja chaloos ast.man ba mobile blogo daram berooz mikonam!
hava barooni ast.agar az hale ma beporsid bayad begooiam khoob hastim!
faghat.time khaabam kami taghir karde va majbooram sobh ha kami zoodtar az ghabl bidar sham,albate kami ke che arz konam,kheily…!
shole zard pokhtim,jaie shoma khali,nazr kardim,ham zadim,jaie shoma khali!
alan ham dar halate deraz kesh daram up mikonam! pishrafte elm ast digar!esteghbal mikonim!!!
bekhatere finglish type kardan ham sorry! rooie mobilam fonte farsi nanood.

barani bashid…!

p.n: cm bezarid,mikhoonam! vali ba mob nemitoonam javab bedam.

چالوسی می شویم !

جهت یک سفر کاملا تفریحی و با هدف خوشگذرانی و به قولی “عشق و حال ” عازم چالوس هستم. به امید اینکه همه ی درگیری های فکری و ذهنی و روحی و جسمی و … مدتی از من دور باشد. و خلاصه حالی به هولی…!!!
تقدیراگر بچه ی خوبی باشد به هردویمان خوش می گذرد…چون اصولا این تقدیر در نوع خودش موجود عجیبیست ! همیشه در اوج سرخوشی به بنده ضد حالی می زند بس غیر قابل جبران…!
خلاصه اینکه سوغاتی چیزی خواستید تعارف نفرمایید حتما برایم پیغام بگذارید . البته لازم به ذکر است که یحتمل بنده پس از بازگشت غرور آمیز از مسافرت نظرات را بررسی می کنم ! اما به هر حال تعارف است دیگر ، حتی اگر از نوع “رشتی” اش هم باشد باید به جا آوردش !

پس یادتان نرود ، تا بر می گردم … بارانی باشید !

پ.ن : اینها رو نوشتم که بعدها واسم خاطره بمونه ! همین …

صدام نمیاد؟!

دلم برای لهجت تنگ شده،

دلم برای نگاه پر از حیا و شرمت تنگ شده !

دلم برای شیطونیات ،

دلم برای لبخندت تنگ شده  …

نمی دونم صدامو میشنوی یا نه ،

ولی…

اگه میشنوی تورو خدا بهم بگو تو هم دلت واسه من ،

واسه لهجم تنگ شده ؟

صدامو میشنوی؟!

الو…

الو…

اینجا آنتن نمی ده…

الو…

پ.ن : چرا اینروزا دل هیچکس در دسترس نیست ؟!

یا اگر هم باشه سر بزنگاه آنتن نمیده …

پس چیکار می کنن اینهمه اپراتورهای همراه اول و دوم و سوم…

به خدا خیلی تماس گرفتم ! ولی دل هیچکس در دسترس نبود…می گی نه ؟ خودت امتحان کن…

بالاخره سایتم اومد بالا !

سلام به همه ی بارانی های عزیز ،
پس از مدتها آدرس اصلی وبسایتم رو که فقط یک صفحه ی ” کامینگ سون ” روش گذاشته بودم طراحیش کردم. فرصت نمودید یک نیم نگاهی بندازید و اگر دلتون خواست و حال داشتید نظرتونو بهم بگید.
آدرس سایتم اینه :


www.mohammad-maher.ir

سپاسمندم بسیار…

به رسم محبت…!

پسرک نگران به نظر می رسید.برای بار دوم ، نگران به ساعتش نگاه کرد… هنوز ده دقیقه مونده بود . ولی احساس اضطراب داشت ! نمیدونست چرا فقط ، نگران بود…

هوا سوز خاصی داشت . گونه های پسرک از شدت سرما مثل لبو قرمز شده بودن . نگاهی به آسمون کرد …ابری بود … انگار یه بغضی داشت ، هم پسرک … هم آسمون … چند بار دور خودش چرخید …انگار کسی جز خودش اونجا نبود ! بلند ترین صدایی که می اومد صدای  شاخ و برگهای خشکی بود که باد اونا رو به رقص وادار کرده بود… چه هارمونی زیبایی داشتن ، حرکتشون مثل موج می موند… سرش رو برگردوند…. دوباره به ساعتش نگاه کرد…باید دیگه می رسید…! ساعت دقیقا وقت قرارو نشون می داد ولی… هنوز نه ! نگاهشو به دورترین قسمت جاده دوخت . هیچ چیز نبود… یک سکوت غیر عادی لعنتی… پس کی این سکوت میشکست ؟!

دلش دوباره به شور افتاد … دستش رو برد زیر پالتوش ، چند بار به جیبش دست زد تا مطمئن بشه هنوز سر جاشه ! گل سوسن …! آخه اون خیلی این گل رو دوست داشت… قرار بود هر وقت همدیگه رو میبینن ، هر وقت به هم می رسن …اولین کارشون نشون دادن این گل باشه … به رسم محبت … به رسم دوستی  ، به رسم… عشق!

همه چیز سر جاش بود الا یه چیز… خودش ! پاهاش سست شده بودن ، سرما بدجور بهش فشار می آورد…سرش گیج می رفت … به ساعتش نگاه کرد … نه ! دوباره گوشی رو برداشت … شماره گرفت … بیب…بیب…بیب… چرا بر نمیداره !؟

حالش خوب نبود… دوباره گرفت … بیب…بیب…بیب… برنداشت…
دلش گرفت…! دیگه حتی از صدای شاخ و برگ هم خبری نبود… خیلی بهش اطمینان داشت اما…نکنه یه وقت ؟!!! … نه ! اونکه از این اخلاقا نداشت…خوب می شناختش… همیشه به عهد وفادار بود ، همیشه …     نه !   هفته ی پیش!   هفته ی پیش به جای گل سوسن ، براش گل رز خریده بود…! گفت گلفروشی تموم کرده بود و ناچار شده بوده… باورش کرد… اصلا چه ربطی می تونه داشته باشه … اون فقط یکم دیر کرده بود ! اینکه دلیل نمیشه…!

سکوت ، مثل یک همزن برقی همه ی افکارش رو دور مغزش می چرخوند …سوز شدیدی گرفت و پسرک از سرما دوباره به خودش اومد…دوباره ساعت ….نه ! این امکان نداره … نیم ساعت ؟!!! اون هیچ وقت دیر نمی رسید…!  فقط…   فقط یکبار دیر رسید ، که اون هم گفته بود کلاس داشته و استاد مجبورشون کرده سر کلاس بمونن…همین !  خیلی دیر کرده بود…

گوشی رو از جیب راست پالتوش بیرون آورد و شماره گرفت…کاش برداره !

بیب…بیب…بیب… الو

گفت الو !!! ولی…ولی خودش نبود…غریبه ! یه غریبه …

صدای یه مرد بود…! یعنی چی ؟!! من به گوشی اون زنگ زدم… مرد ؟! دوباره صدا شنید : الو …

چشمای پسرک تار شد…

نه…نه…ممکن نیست…تحمل شنیدن صدای اونو نداشت… سرش گیج رفت … گوشی از دستش افتاد…

صدای شاخ و برگ درختا که لحظاتی بود با حرکت باد همراه شده بودن مثل صدای یه تریلی آزارش می داد… پاهاش توان ایستادن نداشتن…کنار جاده نشست…شوکه شوده بود ، چشماشو بست… همه چی مثل یه سریال از جلوی چشماش عبور می کرد…این …این یعنی چی ؟!!!… من به اون وفادار بودم…یعنی چیکار کردم که اون با من اینکارو کرد ؟!… من…من…دوستش داشتم !  ولی اون…بغض امونشو برید…گلوشو گرفته بود…گوشه ی چشمش خیس شد…تحمل خیانت رو نداشت…عاقبت این همه دوست داشتن …خیانت…؟ نه ! به یاد همه ی  خاطرات گذشته اشک ریخت…به یاد قرارهای یواشکی…به یاد خنده های از ته دل…گریه های تنهایی… به یاد…! چشماشو باز کرد… این فقط چشمای پسرک نبود که خیس بود… زمین هم خیس شده بود… داشت بارون می بارید…دستشو برد توی جیب پالتوش… گل رو بیرون آورد…زیر لب با صدای بلند زمزمه کرد : به رسم محبت … به رسم دوستی  ، به رسم… عشق! و این دستهای پسرک بود که همه ی خاطرات گذشته رو با دستاش ، ثانیه به ثانیه  و لحظه به لحظه…پرپر کرد…تحمل خیلنت رو نداشت…پیش خودش گفت انگار هیچ وقت منو نمیخواست…اینا همش ، بهانه بود ! اون هیچوقت منو نشناخت…من ولی…خوب شناختمش…

پسرک بلند شد…به آسمون نگاه کرد… غروب شده بود و هنوز…نم نم می بارید…هنوز همه جا خلوت بود ، هنوز باد می وزید و هنوز… صدای شاخ و برگها شنیده می شد… دکمه های پالتوش رو بست… دستش رو داخل جیبش کرد… نگاهی به گلبرگ های گل انداخت…پاشنه ی پوتینش رو روی اونها فشار داد و به سمت انتهای جاده رفت… رفت و رفت … به سمت سرنوشتی که خودش انتخاب کرد…

سمت دیگر جاده ، در مسیری مخالف… جمعیتی جمع شده بودند…مشخص نیود موضوع چیه اما…انگار کسی روی زمین افتاده بود…چیز زیادی دیده نمی شد…سر و  صدا به گوش می رسید… تصادف ! دخترکی روی زمین افتاده بود…کیفش چند متر اونطرف تر ، روی زمین افتاده بود… زیپش رو باز کردن… داخلش یک گل سوسن بود… یک کارت روش چسبونده بود…روش نوشته بود :

… به رسم محبت …

به رسم دوستی  ،

به رسم…

عشق!

پایان

پ.ن : کاش به هم بیشتر اعتماد داشته باشیم… کاش قدر بودن با هم رو بیشتر بدونیم… کاش لذت ببریم…از همه چیز ! از سکوت…از باد…از صدای شاخ و برگها…و از …بارون !

بارانی باشید…

اگر نیستم…

اگر نیستم ، ببخشید

یعنی حلالم کنید…

از همه ی اونهایی که باید بهشون سر می زدم و نزدم هم معذرت می خوام…

درگیر امتحانات هستم

یک مقدار گیج می زنم !

بر خواهم گشت…

تا اون موقع ،

لطفا بارانی باشید !

از گربه های ایرانی تا بهمن قبادی !

http://2.bp.blogspot.com/_TLYCdoBUalI/Sw8SFbi7PrI/AAAAAAAAGY8/Z7XhcXpSo1E/s1600/nobody1.jpg

چند ماه پیش در تعدادی از خبرگزاری های اینترنتی خوندم که فیلمی به کارگردانی بهمن قبادی در حال ساخت هست. فیلمی که به گفته ی قبادی بدون مجوز از معاونت سینمایی ارشاد در حال ساخت بود و گویا سختی های بسیاری رو برای فیلمبرداری سکانس های خارجی  این فیلم کشیده بودند.
“کسی از گربه های ایرانی خبر نداره” عنوان جدیدترین فیلم بهمن قبادیست که موضوع موسیقی زیرزمینی رو مورد بررسی قرار داده. نگار شقاقی،حامد بهداد،اشکان کوشا نژاد بازیگران اصلی این فیلم هستند که البته تعدادی از موزیسین های زیرزمینی مثل هیچکس هم در این فیلم به ایفای نقش پرداختند. بهمن قبادی در ابتدای این فیلم  ، مشاهده اثرش را برای همه ی آنهایی که کارش را کپی کرده می بینند حلال دانسته و خواسته تا به اطرافیان خود هم نشانش بدهیم …!

این فیلم رو دیدم و … فکر می کنم فیلم بحث خوبی کرده … و معضلات واقعی هنرمندانی رو به تصویر کشیده که واقعا زندگیشون رو فدای هنرشون می کنند ، بدون حتی ذره ای حمایت از طرف دولت یا اطرافیان . بلکه همیشه در استرس این هستند که از طرف اطرافیان یا نیروی محترم انتظامی (!)  مورد اعتراض و شاید دستگیری قرار نگیرند ! فیلم ، ضد ایرانی نیست اما  ، آنچنان حامی فرهنگ ما هم نیست… در بخش هایی از فیلم ، حتی صحنه هایی رو می بینیم که گویا کارگردان قصد داشته دین رسمی ایران رو هم مورد نقد قرار بده … اما به هر حال ، فیلم جنبه های مثبت کمی هم نداره و دیدنش رو به دوستان هنرمند و هنردوست توصیه می کنم … حالا خداییش … کسی از گربه های ایرانی خبر نداره ؟!!!

گــــذر عمــــر

طی شد این عمر تو دانی به چه سان / پوچ و بس تند چنان باد دمان / همه تقصیر من است این که خود می دانم / که نکردم فکری / که تعمق ننمودم روزی / ساعتی یا آنی / که چه سان می گذرد عمر گران

کودکی رفت به بازی به فراغت به نشاط / فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات / همه گفتند کنون تا بچه است / بگذارید تا بخندد شادان / که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست / بایدش نالیدن / من نپرسیدم هیچ / که پس از این ز چه رو نتوان خندیدن! / نتوان فارغ و آسوده ز غم ، همه شادی دیدن /همچو مرغی آزاد هر زمان بال گشودن! /  سر هر بام که شد خوابیدن!/ من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو بایدم نالیدن؟

هیچ کس نیز نگفت زندگی چیست؟ / چرا می آییم؟ / بعد از این چند صباح به کجا باید رفت ؟ / به چه سان باید رفت ؟ / با کدامین توشه به سفر باید رفت ؟ / من نپرسیدم هیچ / هیچ کسی نیز نگفت

نوجوانی سپری گشت به بازی به فراغت به نشاط ، فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات / بعد از این باز نفهمیدم هیچ / که چه سان دی بگذشت / لیک گفتند / که جوان هست هنوز / بگذارید جوانی بکند / بهره از عمر برد کامروایی بکند / بگذارید که خوش باشد و مست / بعد از این باز او را عمری هست

یک نفر بانگ برآورد که او /  از هم اکنون باید فکر فردا بکند / دیگری آوا داد / که چو فردا بشود فکر فردا بکند / دیگری گفت / همانطور که رفت دیروزش / بگذرد امروزش  /بگذرد فردایش

با همه این احوال / من نپرسیدم هیچ که چه سان دی بگذشت ؟ / آن همه قدرت و نیروی عظیم /  به چه ره مصرف گشت /  نه تفکر، نه تعمق و نه اندیشه دمی / عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی / چه دانی که ز کف دادم مفت / من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت  / قدرت عهد شباب /  می توانست مرا تا به خدا پیش برد / لیک بیهوده تلف گشت جوانی

هیهات!

آن کسانی که نمی دانستند / زندگی یعنی چه ،راهنمایم بودند / عمرشان طی می گشت بی خود و بیهوده / و مرا می گفتند که چو آنان باشم / که چو آنان دائم / فکر خوردن باشم  فکر گشتن / فکر تامین معاش / فکر ثروت باشم / فکر همسر باشم

کس مرا هیچ نگفت / زندگی خوردن نیست / زندگی ثروت نیست / زندگی داشتن همسر نیست / زندگانی کردن / فکر خود بودن و غافل از جهان بودن نیست

ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنیش فهمیدم !

حال من می فهمم هدف از زیستن این است رفیق / من شدم خلق که با عزمی جزم پای از بند هوا ها گسلم  پای در راه حقایق بنهم / با دلی آسوده / فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل / مملو از عشق و جوانمردی و زهد / در ره کشف حقایق کوشم / شربت جرات و امید و شهامت نوشم / زره جنگ برای بد و ناحق پوشم / ره حق پویم و حق جویم و پس حق گویم / آنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم / شمع راه دگران گردم و با شعله ی خویش / ره نمایم به همه ، گر چه سراپا سوزم / من شدم خلق که مثمر باشم / نه چنین زائد و بی جوش و خروش / عمر بر باد و به حسرت خاموش

ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنی اش فهمیدم / حال می پندارم کین دو سه روز از عمرم به چه ترتیب گذشت / کودکی بی حاصل / نوجوانی باطل / وقت پیری غافل/ به زبانی دیگر/ کودکی در غفلت / در جوانی شهوت / در کهولت حسرت .

پ.ن: این شعر جالب رو چند ماه پیش در وبلاگی پیدا کردم . خوشم آمد ! از اینکه سراینده ش کیه متاسفانه اطلاعی ندارم…

سلام جناب دانشجو !

به دانشگاهمان چون مور رفتیم

گهی خود جوش و گه با زور رفتیم

ولی باید بگویم از ته دل:

غلط کردیم پیام نور رفتیم !

.

-  فرازی از دیوان اشعار مرد بارانی

.

پ.ن ۱ : متنفرم از این مسیج های آماده که تو مناسبت های مختلف مردم به هم پرتاب می کنند …
خواستم به رفقا روز دانــشجو رو تبریک بگم ، اما نه اونقد خشک و خالی ! نتیجش همینی شد که دیدین :D دیگه شرمندم !!!

پ.ن ۲ : یک تصویر ، بدون شرح ! لطفا ایــنــجا کلیلک کنید …!

ما + پیام نور = ؟!

ما + پیام نور = ؟!

پ.ن ۳ : روز دانـــــشجو مبارک (!!!)

یادگاری های تو…

و تو ،
چه آسان

برگهای خشک دلم را لگد مال کردی و رفتی …

بی آنکه بدانی ،

این برگها

یادگاری خودت بودند از لحظه ی اظطراب دلنوازیمان!

قرچ قرچ هر کدامشان

پر از صدای عاطفه است …

پر از حس بودن ،

برگیست از دفتر خاطرات خیسمان…

گلبرگیست از شمعدانی کنار حوض ،

ماهی قرمز !

خشکیده ، چه زیبا اما ،

بارانی ترین های وجودم را زمزمه می کند…!

و تو ،

چه آسان…

برگهای خشک دلم را لگد مال کردی و رفتی …

.

(برگی از خط خطی های مرد بارانی )

.

پ.ن ۱: این چند خط رو یک نیمه شب و با یک حس خاصی برای خودم نوشتم اما ، امروز بهانه ای شده که اینجا بنویسمش ، برای یک دوست عزیز…

یکی که از هم دوریم اما هر لحظه به یاد همیم ! یک دوست خوب ، رفیق تنهایی ها…

این چند خط ، شاید همدردی ای  باشه با حال کنونیش … ایشالا که مشکلش حل می شه …

پ.ن ۲: فقط اومدم که بگم هنوز زندم،  نفس می کشم ! و ممنون همه ی اونایی هستم که هر از چندگاهی اینورا یه سرکی می کشن !

.

مرد بارانی

.