اون قدیما…
قدیما ،
اون موقع که هنوز خونه ی قدیمی مادربزرگم برای ارث و میراث هزارتیکه نشده بودو جاش آپارتمان نساخته بودن…
اون موقع ها که هنوز عطر پرتقال از باغچه ی کنار حیات حس می شدو می شد از پشت پنجره ی اتاق کوچیکه پرتقالای رسیده رو از نارس تشخیص داد…
اون موقع ها که صبحا با صدای یا کریم از خواب بلند می شدمو تا دمپایی می پوشیدم برم تو حیاط یهو چندتا یاکریم از گوشه باغچه پر میزدن!
اون موقع ها که تو ذل گرمای تابستون ، شیر آب کنار حوض خونه ی مادربزرگ خنک ترین آب دنیا بود، وقتی با دست آب میخوردم و می ریختم رو صورتم کلی حس خوب می داد…
اون موقع ها…
اون موقع ها…
اون موقع ها همه ی آرزوم این بود که زود عید بشه و بارو بندیل جمع کنیمو بریم تهران ، خونه ی قدیمی مادرجون، خیابون شکوفه!
خیلی وقت گذشته اما…دیگه هیچی مثل اون روزا حالمو خوب نمی کنه…
نمی دونم ! من خیلی بزرگ شدم…یا آرزوهام…
گرچه دیگه خونه ای نیست اما… هیچی رو با اون روزا عوض نمی کنم!
